قوله :
ذاب جسمى من اشارات الكنى * منذ عاينت البقاء فى الفنا
گداخت جسم من از اشارات مختفى تا معاينه كردم بقا را بالفنا .
قوله :
يا مجير العقل فتّان الحجى * ما سواك للعقول مرتجى
اى پناه بخشنده ، خود آزماينده مر عقل ، نيست جزو تو مر جزوها را اميدگاه .
قوله :
[ ما اشتهيت العقل مذ جنّنتنى * [ ما حسدت الحسن مذ زيّنتنى ]
نخواهيم عقل را از آن بار كه ديوانه كردى مرا .
قوله :
هل جنونى فى هواك مستطاب * قل بلى و اللّه يجزيك الثّواب
آيا هست ديوانگى من در دوستى تو پاكيزه و خوش ؟ بگو : آرى . و حال آنكه بدهد حقّتعالى جزاى خوب و پاداش نيكو تو را .
[ خلق الجانّ من مارج ] . . .
قوله :
عشق دان اى فندقِ تن دوستت * [ جانت جويد مغز و كوبد پوستت ]
اى آنكه فندقى تن جان توست ، عشق را جان خود بدان ؛ كه آن عشق مغز تو را مىجويد و پوست تو را مىكوبد و نابود مىگرداند .
قوله :
دوزخى كه پوست باشد دوستش * [ داد « بَدّلنا جلودا » پوستش ]
آتش جاى همين [ است ] كه پوست تن را براى سوختن دوست مىدارد ، حكم آيهء :
« كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ »
« 1 » پوست تو را براى سوختن ياد داده ، نه مغز .
قوله :
معنى و مغزت بر آتش حاكمست * [ ليك آتش را قُشورت هيزمست ]
معنى ، [ و ] مغز روح نباتى است كه آب باشد و آن كشندهء آتش است .
هامش
( 1 ) النّساء ( 4 ) آيهء 56 : « هرگاه پوست تنشان بپزد پوستى ديگرشان دهيم ، تا عذاب خدا را بچشند . »