تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 704

مساهمون:

ص٧٠٤
بى خود باشد ، در دولتهاى سرمدى مرگ را شادى دانند و مرا دشمن بگذارند .

[ در بيان وخامت چرب و شيرين دنيا ] . . .

قوله :
[ كه نه حبس باد و قولنجت كند ] * چارْميخِ معده آهنجت كند
چارميخ ، چهاردست‌وپا ؛ آهنج ، كشيدن . حاصل معنى آنكه ، تو را عذاب روحانى نه محبوس باد و قولنج كند و نه پايبند معده كشيدن ، [ بلكه ] در زير بار طبل شكم در آمدن باشد .

[ جواب آن مغفّل ] . . .

قوله :
آن يكى مىگفت خوش بودى جهان * [ گر نبودى پاىِ مرگ اندر جهان ]
قايل اين قول گويند جالينوس بوده ؛ و اللّه اعلم . قوله :
ور نكردى زندگانىِ مُنير * [ يك دو دَم ماندست ، مردانه بمير ]
اين بيت مقولهء شخصى است كه بود عالم را بىوجود مرگ مهلت مىگفت به آن شخص كه از دويى ، دوام حيات دنيا مىكرد و مىگفت : اگر موت نبودى ، چه خوش بودى !

[ فيما يرجى من رحمة اللّه تعالى ] . . .

قوله :
لاابالى مر كسى را شد مُباح * [ كِش زيان نبْوَد ز غَدْر و از صلاح ]
اى ، لاابالى بودن و باك نداشتن حقّ را سزاست كه گفت : « خلقت هؤلاء للجنّة و لا ابالى ؛ خلقت هؤلاء للنّار و لا ابالى . « 1 » »

[ قصّهء اياز و حجره داشتن ] . . .

قوله :
[ هرچه محبوبم كند من كرده‌ام ] * او منم من او چه گر در پرده‌ام
هامش
( 1 ) نك : احاديث مثنوى ، ص 164 [ با اندكى تفاوت ] « آنان را براى بهشت آفريدم و باكى نداشتم ؛ آنان را براى دوزخ آفريدم و باكى نداشتم . »