قوله :
هركجا دامست و دانه كم نشين * [ رَوْ زبونگيرا زبونگيران ببين ]
اى ، حال ضعيفكش مظلومآزار را درياب كه قوىتر از دها چه مىكند .
قوله :
اى زبونگيرِ زبونان اين بدان * [ دست هم بالاى دستست اى جوان ]
الخ ؛ اى ، آنكه زبونان را زبون فراگرفته و به چشم حقارت ديده ، تو هزار نظر غالبتر از خود زبونى و حقير .
قوله :
تو زبونى و زبونگير اى عجب * [ هم تو صيد و صيدگير اندر طلب ]
معنى از دو حال بيرون نيست ؛ زبونى ما زبون گردد و در مقر دو حال تو را بايد پرسيد .
عجب كه به من نرسى !
قوله :
« بين ايدى خلفهم سدّا » مباش * [ كه نبينى خصم را و آن خصم فاش ]
اصحاب غفلت ، شيخان جاهطلبند ؛ از آنها كناره گير .
قوله :
[ حرص صيّادى ز صيدى مُغفلست ] * دلبريى مىكند او بيدلست
مذمّت مىكند صفت صيادى را كه شعار مشيختپناهان است . آگاه باش كه حرص و غلوّى در اين صفت مذموم غفلت آرنده است ؛ چه شيخ شيّاد صيّاد نمىداند كه چند غفلت گرديده . اگر بداند ، سعى كند در خلاص خود از دام غفلت . چون غافل است ، دلبرى مىكند ديگران را كه به دام درآرد و حال آنكه خود بيدل است ؛ اى ، در پى دل نرفته و از دل جز نامى نشنيده .
قوله :
پس نگه كن « 1 » قصّهء فجّار را * [ پيش بنگر مرگ يار و جار را ]
اى ، قصّهء فرعون و نمرود و عاد و ثمود را ملاحظه كن .
قوله :
چون فرار از دام واجب ديده است * [ دامِ تو خود بر پَرت چفسيده است ]
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : تو ببين پس .