اى ، خواهشهاى طبع در طبع مخفى است .
قوله :
نيم زيرش حيله بالا آن غضب * چون ضعيف آتش كه يابد او حطب
پايين تنهء سگ به حيله و نرمى دم زند و تنهء بالا به دندان ، گوشت مردم كند « 1 » .
قوله :
شعله شعله مىرسد از لامكان * [ مىرود دودِ لهب تا آسمان ]
هر آتشى كه در باطن افروخته شده ، مددش از غيب مىرسد ؛ اگر آتش عشق است ، قوّت مىگيرد و اگر آتش جوع و حرص است ، نيز التهاب مىپذيرد .
قوله :
[ چون ببيند نان و سيب و خربزه ] * در مصاف آيد مزه [ و ] خوف مزه « 2 »
طلب مزه بيم هلاك هر دو در طبيعت رنجور ، مذكور باشد . بعد رؤيت غذاى لطيف ، اين دو حالت را با هم ستيزه دست دهد . چون ادراك مزه را از بد پرهيزى اگر رنجوران پرخوف ترجيح دهند ، خوف را مزه خوانده ؛ اى ، شكسته و نامراد . و اگر بزه به معنى گناه با هم شدنى شود ؛ زيرا كه بد پرهيزى گناه رنجور است ، در اين صورت لفظ بزه ، صفت خوف نخواهد بود كه احتياج افتد به توجيه .
[ بيان آنكه هنرها و زيركيها ] . . .
قوله :
[ رغمِ اين نفس و قبيحهخوىْ را ] * كه نپوشد رو خراشم روىْ را
اى ، نفس را حياتى است كه حجاب كند و روى زشت خود را پوشيده دارد . چهار روى خود مىخراشم كه نفس شوم بر جمال و كمال من مغرور نشود .
قوله :
گر دلم خوىِ ستيزى داشتى * [ روىِ خوبم جز صفا نفراشتى ]
يعنى ، دل مرا اگر مستور داشتن هنر عادت بودى ، احتياج به خراشيدن نداشتى .
هامش
( 1 ) شارح بيت پيشين را نيز كه دقيقا با اين بيت ربط و پيوند دارد ، گزارش كرده كه براى روشنتر شدن مطلب آورده شد :موبهموىِ هر سگى دندان شده * وز براى حيله دُم جنبان شده( 2 ) در نسخهء ق : بزه .