در اين مصرع تاج مضاف است به سوى دار ؛ اى ، اى بسا كس كه رسن در گلو مصلوب شده باشد و خلق بر او جمع شود و پادشاه خواند او را . الحقّ ، حالت اين پادشاهان و حالت شخصى كه تاج سردارى گرديده يك صورت دارد .
[ در بيان آنكه لطف حقّ را ] . . .
قوله :
كرده ذوقِ نقد را معبود خلق * [ لا جرم زين لعْب مغبون بود خلق ]
نعيم دنيا را پرستارند و به وعدهء آخرت سر فرود نمىآرند .
« يُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَ يَذَرُونَ . »
« 1 » الآخرة ، تمام اين داستان مطابق است به مضمون حديث نبوى كه فرموده :
« حفّت الجنّة بالمكاره و حفّت النّار با الشّهوات » . « 2 »
قوله :
اينچنين لعْب آمد از ربّ جليل * [ تا ببينى كيست از آل خليل ]
نسبت لعب به جانب ربّ ، از قسم نسبت مخلوق است به سوى خالق . و دنيا را حقّ تعالى خود لعب خوانده ؛ قال - عزّ اسمه :
« إِنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ . »
« 3 » و نسبت سحر به يزدان در ابيات آينده نيز از اين قبيل است « 4 » .
[ تفاوت عقول در اصل فطرت ] . . .
عقل كلّ و نفس كلّ ، مرد خداست . و از عقل نيز كلّيات و از نفس كلّ در اين جزئيات مراد داشته . حاصل آنكه ، ذات ولى كامل ، جامع اسما و صفات است .
قوله :
[ مكر كن در راه نيكوخدمتى ] * تا نبوّت يا بى اندر امّتى
يعنى ، شيخ كامل شوى . كما ورد : « الشّيخ فى قومه ، كالنّبى فى امّته « 5 » . » يا آنكه در
هامش
( 1 ) الإنسان ( 76 ) آيهء 27 : « اينان اين دنياى زودگذر را دوست دارند و آن روز دشوار را پس پشت مىافكنند . »
( 2 ) نك : احاديث مثنوى ؛ ص 59 . « بهشت با چيزهاى ناپسند و دوزخ با شهوات انباشته شده است . »
( 3 ) محمّد ( 47 ) آيهء 36 : « جز اين نيست كه زندگى اين جهانى بازيچه و بيهودگى است . »
( 4 ) مقصود ابيات زير است :لا جرم از سحْرِ يزدان قرن قرن * اندر افتادند چون زن زيرْ پهن . . .
هين بخوان قرآن ببين سحْرِ حلال * سرنگونى مكرهاى كَالْجبال( 5 ) نك : احاديث مثنوى ؛ ص 82 . « شيخ [ - پير و مرشد ] در ميان قومش ، مانند پيامبر در ميان امّتش است . »