بر خلاف قول و فعل عوام كه گواهى را نشايد - به حسب ظاهر - گفتار و كردار آنها نيك نمايد و در حقيقت بد باشد . اما در سرخى آينده از اين مرتبه ترقّى مىكند و مىگويد كه ، اهل عرفان را مراتب و منازل متفاوت است . اگر بخت يارى كند و دچار شوى به كاملى كه نور حقيقت از جبين او ساطع بود ، پرتو [ ى ] از آن نور تو را بسنده باشد كه نه بر قول و نه بر فعل بايدت نظر كرد « 1 » ؛ چنانچه پيشتر مىگويد :
پس مجو از وى گواه فعل و گفت * كه ازو هر دو جهان [ چون ] گل شگفت
[ در بيان آنكه نورِ خود از اندرون شخص منوّر ] . . .
قوله :
اين گواهى چيست اظهار نهان * [ خواه قول و خواه فعل و غير آن ]
مؤيّد همان قول است كه شهادت بر امر پوشيده است تا ظاهر شود . هرگاه ظاهر شد ، احتياج به شهادت نماند . عارضى كه نور باطن او غلبه كرد و سرّ او ظهور يافت ، ثبوت ايمان او را گواه از قول و فعل در كار نباشد . چنانچه عرض براى كشف سرّ جوهر است ؛ چون جوهر به اوصاف يافتهء خود ظهور كرد ، اعراض را فايده نماند .
قوله :
[ كه عَرَض اظهار سرّ جوهرست ] * وصفْ باقى زين عَرَض بر مَعْبرست
اى ، بقا جوهر راست و اين وصف از عرض بر گذرهاست كه عرض شايستگى بقا ندارد . پس جوهر جان عارف ، شاهد كمال اوست ؛ نه اعراض اعمال .
قوله :
جان چنين افعال و اقوالى نمود * [ بر محكّ امر جوهر را بسود ]
اى ، جان عارف افعال و اقوال پسنديده را مشاهده گردانيد ؛ پس جان خود را با جان او آشنايى بس . اگر خواهى كه نور عارف را به گواهى اعمال درك كنى ، كار بر تو مشكل شود ؛ زيرا كه اداى شهادت امرى است در عادت دشوارى . هرگاه جان عارف همگى افعال و اقوال پسنديده نمود و بر محك امر الهى جان خود را سود ، محض از براى اكم بر
هامش
( 1 ) مقصود ابياتى است كه در بخش : در بيان آنكه نور خود از اندرون شخص منوّر . . . آمده و شارح آن را گزارش كرده است :ليك نور سالكى كز حدّ گذشت * نور او پُر شد بيابانها و دشت
شاهدىاش فارغ آمد از شهود * وز تكلّفها و جانبازى و جود . . .