تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 664

مساهمون:

ص٦٦٤
قوله :
ظاهر اين دو به سندانى زبون * [ در صفت از كان آهنها فزون ]
يعنى ، سنگ و آهن به حسب ظاهر به سندانى شكسته شود كه آن سندان پارچهء آهنى بيش نباشد ، امّا وصف باطن سنگ و آهن در معادن نگنجد ، پس نظر به ظاهر نبايد كرد . و اين تمهيد است از براى آنكه بيهوشى جناب مصطفوى [ ص ] از رؤيت جبرئيل [ ع ] به حسب ظاهر نه در حقيقت بيهوشى بود ، بلكه تعليم از براى امّتان كه بر حسّ ظاهر اعتماد نكنند و درك عظمت صانع را كه وجود جبرئيل - عليه السّلام - يك صنع است از صنايع او ، موقوف منشاء و مدارك حسّى ندانند . قوله :
آن مهابت قسمت بيگانگان * [ وين تجمّش دوستان را رايگان ]
از بيگانگان ، حواس ظاهر خواسته . همچنان از دوستان كه در مصرع دوم ) واقع است ، مدركات قلبى مراد است . قوله :
[ روبهش گر يك دمى آشفته بود ] * شير جان مانا كه آن دم خفته بود
اى ، مشاهدهء ذات بود و چيزى از هيبت جبرئيل [ ع ] نداشت . قوله :
خفته سازد شير خود را آن‌چنان * [ كه تمامش مرده دانند اين سگان ]
اى ، به قوّت نشاء روحى اگر محمد مصطفى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - تصرّف در كار دعوت مىكرد ، كفرها همه ايمان و اين جهان به شكل آن جهان مىشد ، امّا به موجب حكمت بالغهء الهى كه متعلّق به نگاهداشت نشاء عنصرى است ، روح پرفتوح پيوسته در استغراق بود و از اين معنى مخالفان و منافقان را آگاهى نه ؛ از اين جهت گمان مىبردند كه پيغمبر خدا را تصرّف روحانى نيست . قوله :
[ كَفِّ احمد ز آن نظر مخدوش گشت ] * بحر او از بحر كف پرجوش گشت
بحر ، عبارت از روح جان‌پرور ؛ و كف ، كنايت از بدن مبارك آن سرور است . و قاعده آن است كه بحر چون تند گردد ، به جوش درآيد [ و ] كف بر كنار رود . پس بحر جان محمدى - ص - از بهر كف - يعنى از براى حالتى كه عارض تن گرديد - به جوش آمد ، از آنكه بدن را وقتى كه بيهوشى دست داد ، روح را در مشاهدهء ذات استغراق بيشتر شد .