قوله :
[ وقت عصر آمد سخن كوتاه كن ] * اى كه عصرت ، عصر را آگاه كن
اين مصرع در معنى مقدم است بر مصرع اولى . در اين مصرع از عصر اول ، زمانه و از عصر دوم ، اهل زمانه مراد است ؛ چنانچه معهود است كه قريه گويند و اهل قريه خوانند « 1 » . حاصل آنكه ، مولوى به خود خطاب مىفرمايد كه زمانهء تو زمانهاى است آگاهكننده و عبرت بخشنده به اهل زمانه . وقت عصر آمد و روز به آخر رسيد ، قصه كوتاه كن ؛ يعنى زمانه فاسد است ، خاموشى [ بخواه ] .
قوله :
نطقْ جان را روضهء جانيستى * [ گر ز حرف و صوت مستغنيستى ]
مىفرمايد كه ، از حرف و صوت در افاده دقايق ، محقّقان را چاره و گزير نيست . اگرنه اينچنين بودى ، جان آگاه را عرصهء روضهء نعيم نمودى تا به نطق ، بىآلت هر خواسته مىگفتى و مىشنودى .
قوله :
اين سرِ خر در ميان قندزار * [ اى بسا كس را كه بنهادست خار ]
بيشتر خود مىگويد كه ، از سر خر صورت حرف مراد است . پس قندزار ، كنايت از عالم معانى باشد . يعنى ، بسيار كس را خار صورت در پا فرورفته و گمان برده كه به عالم معنى رسيده و تفريق نكرده كه حقايق ، ديگر است و بيان حقايق ، ديگر .
قوله :
چون شناسد اندك و منكر شود * [ منكرىاش پردهء ساتر شود ]
اى ، جان من ، جان تو را اگر اندك بشناسد ، كمال شناخت همان اندك را تصوّر كند و از معرفت انام انكار آوردن حجاب دامنگير شود . چنانچه يهود و نصرانى آخر الزّمان را شناختند و نشناختند .
قوله :
اين همه خواندى فروخوان « لَمْ يَكُنْ » * [ تا بدانى لجّ اين گبر كُهن ]
حقتعالى از تمرد و استيزهء يهود و نصارى كه اهل كتاب و مشركان ، كه حامدان بتان باشند ، خبر مىدهد و مىگويد :
« لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكِينَ مُنْفَكِّينَ
هامش
( 1 ) امروزه در علم بيان به آن ، مجاز به علاقهء حال و محلّ گويند .