نمودن جبرئيل - ع - خود را . . .
اين داستان بدان مناسبت آورده كه هرچه از آثار عظمت و جلال و قهر خدا براى منكران هيبتناك بود ، در نظر پاكان كه به عجز بشريت قايلاند ، عين لطف باشد .
قوله :
[ گفت بنما تا ببيند اين جسد ] * تا چه حدّ حسّ نازكست و بىمدد
از نزاكت و بىطاقتى و عدم امداد حسّ ظاهر در رؤيت امور عظيمه به امتحان رسد و به قوّت دل ، كلّ تو را مشاهده تمام [ افتد ] .
قوله :
بر مثالِ سنگ و آهن اين تنه * [ ليك هست او در صفت آتشزنه ]
حاصل اين چند بيت آن است كه « 1 » ، اگرچه خلقت تن مثل خلقت سنگ و آهن ضعيف است ، امّا نتيجهء قوا مثل آتش از آن متولّد شود كه عالمى را تواند سوخت ؛ حتّى همهء سنگ و آهن را كه آن نتيجه از او بيرون مىتواند شد و نابود كرد و اين خود صفت آن آتش است كه دست كار اوصاف جسمانى است ، يعنى ثمرهء قوت بشريت است . مثل فتنه [ كه ] از خصال زشت آدمى به وجود مىآيد كه او را و ديگر ابناى جنس او را به خاك برابر كرد ، امّا آن آتش ديگر كه نتيجهء خلق عظيم است ، يعنى در دل انسان مخفى است ، مانند شعلهء ابراهيمى بتواند برج نار را از پا انداخت [ كه ] كنايت [ از ] آتش غضبى و شهوانى [ است كه آن ] را اين آتش رحمانى و روحانى ، ساكن تواند كرد .
قوله :
لاجرم گفت آن رسول ذو فنون * [ رمز نحن الآخرونَ السّابقون ]
چون تن را تشبيه به سنگ و آهن كه وجود آتش نتيجهء آن باشد و آن بهمنزله و الا اين قرارداد ، ذات پاك محمدى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - نتيجهء سابق انبياست و محمّديان نتيجهء امم پيشينه و غلبه و الامر نتيجه است كه هرچند در وجود مؤخّر باشد ، امّا به حسب مرتبه سابق و مقدم بودن ، رمز : « نحن الآخرون السّابقون « 2 » » به اين معنى فرود آورد .
هامش
( 1 ) مقصود ابيات زير است :سنگ و آهن مولدِ ايجادِ نار * زادِ آتش بر دو والد قهرْبار
باز آتش دستكارِ وصف تن * هست قاهر بر تن او و شعلهزن
باز در تن شعله ابراهيموار * كه ازو مقهور گردد برجِ نار( 2 ) نك : احاديث مثنوى ؛ صص 67 - 68 . [ ترجمهء آن پيش از اين آمده است ] .