[ رفتن ذو القرنين به كوه قاف ] . . .
قوله :
[ رفت ذو الْقرنين سوى كوه قاف ] * ديد او را كز زمرّد بود صاف
اى ، سبز و خرم بود ؛ به مثابهاى كه سبز رنگى و صفاى آن سبزه بر زمرّد زيادى [ مىنمود ] .
[ مورى بر كاغذ مىرفت ] . . .
قوله :
[ غافلان را كوههاى برف دان ] * [ تا نسوزد پردههاى عاقلان ]
[ گر نبودى عكس جهل برفْباف ] * [ سوختى از نار شوق آن كوه قاف ]
[ آتش از قهر خدا خود ذرّهايست ] * [ بهر تهديد لئيمان دِرّهايست ] « 1 »
اى ، سبب غفلت غافلان قوم ، آن عالم است . اگر آتش شوق از سينهء دلخستگان زبانه بيرون كشد ، حجابها بسوزد ؛ اين جهان آن جهان گردد . حكمت بالغهء الهى او به اين [ ؟ ] سردى فرومىنشاند تا نظام برجا ماند .
قوله :
[ سبْقِ بىچون و چگونهء معنوى ] * سابق و مسبوق ديدى بىدُوى ؟
هيچ سابق و مسبوق خالى از نيست باشد مگر قهر و لطف الهى كه در عين غلبه آن را دوست نداند غضب ؟ پس دويى در اين دو صفت متحقّق نباشد ، الّا به اعتبار .
قوله :
[ گر نديدى آن بوَد از فهم پست ] * كه عقول خلق ز آن كان يك جُوَست
هرگاه عقول مجموع افراد بشر در فهم اين معنى به مثابهء يك جو باشد از كانى ، پس عقل هر فردى از افراد ، معلوم چه خواهد بود !
قوله :
زَفتِ زَفتست و چو لرزان مىشوى * [ مىشود آن زَفت ، نرم و مُستوى ]
اى ، قهر الهى به غايت زفت است ؛ ليكن خوف عبد آن را نرم و هموار مىسازد .
هامش
( 1 ) شارح بدون آنكه بيت يا مصرعى را بياورد ، آن را گزارش كرده ؛ شايد هم كاتب آن را جا گذاشته باشد ( اللّه اعلم بالصّواب ) .