قوله :
[ شاهنامه يا كليله پيش تو ] * همچنان باشد كه قرآن از عُتو
يعنى ، شاهنامه و كليله را اهل عصيان و طغيان به منزلهء قرآن دانند ؛ پس از مثنوى آنها را چه نصيبه !
قوله :
خويشتن مشغول كردن از ملال * [ باشدش قصد از كلام ذو الْجلال ]
اهل بطلان قرآن را به طريق قصّه و افسانه بشنوند و همچنين مثنوى را .
قوله :
حقّ بجنباند به ظاهر سر ترا * [ ليك سازد بر سران سرور ترا ]
جواب و سؤال مقدّر [ است ] و تقرير سؤال از جواب ظاهر است .
[ در خواستن قبطى دعاى خير ] . . .
قوله :
يا به فرّ دست مريم بوى مشك * [ يابد و ترّى و ميوه ، شاخ خشك ]
اى ، شاخ خشك به فرّ دست مريم ، بوى مشك و ترى ميوه يابد . قبطى دست سبطى را به مريم و خود را به شاخ خشك تشبيه كرده .
قوله :
[ آتشى در جان من انداختند ] * مر بليسى را به جان بنواختند
قبطى خود را ابليس و هدايت از جان خوانده .
قوله :
كاف كافى آمد از « 1 » بهر عباد * [ صدق وعدهء « كهيعص » ]
مقولهء سبطى است كه به شرف ايمان مشرّف شد . مىگويد كه مرا احتياج نماند به اكل و شراب ؛ زيرا كه فهم كردم ، يعنى « كاف » را كه در
« كهيعص »
واقع است و آن معنى است كه هو كاف المهمّات العباد . و ابيات آينده تفسير همين معنى است كه سبطى از لسان حقّ نقل مىكند .
قوله :
چون سرِ رشته نگه دارى درون * [ نيل ذوق تو نگردد هيچ خون ]
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : او .