تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 655

مساهمون:

ص٦٥٥

[ تفسير اين حديث كه : انّى لاستغفر اللّه ] . . .

قوله :
[ ليك آن مستى شود توبه‌شكن ] * مُنسيَست اين مستىِ تن جان مكن « 1 »
منسى مقتضى سكوت است و استغراق ؛ زيرا كه جان را كار به مشاهده است ، لهذا نطق كلام را مولوى مستى تن نام كرده‌اند كه تكلّم خاصّه زبان و از متعلقات تن باشد . حاصل معنى آنكه ، مستى تن فراموشى آرد و توبه از ياد رود ؛ با وجود اين مستى ، جان كندن و جهد كردن در دفع فراموشى بىبهره است و بىفايده است . و در بعضى نسخ به جاى [ جان ] مكن ، جامه‌كن ديده باشد . در اين صورت معنى چنين باشد كه ، از جامهء تن منخلع شود تا فراموشى نمايد . قوله :
حكمتِ اظهارِ تاريخ دراز * [ مستيى انداخت بر داناى راز ]
مىگويد مقصود آن است كه داناى راز معنى صاحب مشاهده نسبت اظهار حكمت ازلى و ابدى ، مستى عارض شود تا اسرار را جمله بازگويد . پس منشاء سستى او غلبهء حكمت است ؛ گو هرچند خواهد ، كتمان سوگند نتواند . قوله :
راز پنهان با چنين طبل و عَلَم * [ آب جوشان گشته از جَفَّ الْقلم ]
قصد مولوى ظاهرا اين نباشد كه پوشيدن راز با شور و مستى جمع نگردد ؛ چنانچه جوش و خروش سالك را تعبير به طبل و علم فرموده‌اند . يعنى ، با وجود غلبهء جوش ، اظهار خفى متصوّر نباشد ؛ هرچند قلم را خشك كند و از كتابت نگاه دارد . مثل فوارهء آب از قلم مىجوشد و نم بيرون مىتراود . قوله :
رحمت بىحدّ روانه هر زمان * [ خفته‌ايد از درك آن اى مردمان ]
فيض آن راست كه صنمخانهء غيب درك كند و اسرار پوشيده را اظهار نمايد . قوله :
جامهء خفته خورَد از جوىْ آب * [ خفته اندر خواب جوياى سراب ]
رفت به سخن اول كه گفته بود : خفته مىبيند عطشهاى شديد « 2 » / . . . مقصود آن
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : جامه‌كن . ( 2 ) دفتر چهارم ، بيت 3240 .