است كه ارواح ارباب غفلت از ابدان خود خبر ندارد تا به امور ديگر چه رسد ! زيرا كه قوام بدن رحمت است ؛ اگرنه رحمت عالم بودى ، اجزاى وجود هر موجود در ساعت از هم پاشيدى . اما از قرب رحمت الهى ، جان غافل غافل است ، و مثل او بدان ماند كه در كنار نهر كسى خفته باشد ، جامهء او از آب نهر تر شود و احساس ايمنى ناكرده ، در پى سراب دود .
قوله :
چونكه « 1 » آنجا گفت زينجا دور شد * [ بر خيالى از حقى مهجور شد ]
مردى به طلب حقّ از خانه برآمده و رنج سفر كشيده . چون [ به ] يكى از اهل اللّه رسيد و صورت حال بازگفت كه به طلب خدا برآمدهام ، گفت : از قدم نخستين و گام اول با تو همراه بود و چرا [ دور ] انداختى .
قوله :
من نديدم تشنگى خواب آورد * [ خواب آرد تشنگىِّ بىخرد ]
غفلت از نقصان طلب ، اگر طالب كامل شود ، غفلت نمايد .
قوله :
[ خود خرد آنست كو از حقّ چريد ] * بىخردكان « 2 » را عُطارد آوريد
منجّم گويد كه ذكا و فطنت و خرد و حكمت از اثر تربيت عطارد باشد .
در بيان آنكه عقل جزوى . . . الخ .
قوله :
[ سبزه روياند ز خاكت آن دليل ] * نيست كم از سُمِّ اسبِ جبرئيل
خاصيت سُمّ جبرئيل [ ع ] آن بود كه هرجا سمّ او مىرسيد ، سبز مىشد .
قوله :
گر امين آييد سوى اهل راز * [ وارهيد از سَر كُلَه مانند باز ]
امانت آن است كه هرچه از اهل راز بشنوى ، به نااهل نگويى .
قوله :
راند ديوان را حق از مرصاد خويش * [ عقل جزوى را ز استبداد خويش ]
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : زانكه .
( 2 ) همان : نه .