قوله :
صلح كن با اين پدر عاقى بهل * [ تا كه فرشِ زر نمايد آب و گل ]
هركه حقوق اين پدر را بر خود و بر همهء عالم شناخت ، همه كس محبوب او شد و عالم بر او بهشت گرديد ؛ لهذا مىفرمايد ؛
قوله :
پس قيامت نقد حال او « 1 » بوَد * [ پيش تو چرخ و زمين مبدَل شود ]
چنانچه در قيامت كسى را با كسى كار نباشد و در اين نشأ اين صفت در ذات او موجود شود .
قوله :
من كه صلحم دائماً با اين پدر * [ اين جهان چون جنّتستم در نظر ]
مقولهء زاهد است .
قوله :
برق آيينه است لامع از نمد * [ گر نمايد آينه تا چون بوَد ؟ ]
عالم ملك ، غلاف آينهء ملكوت است . هرگاه اينجا شعشعه به اين حدّ باشد ، اگر آينه از غلاف برآيد ، چگونه بود ؟
[ قصهء فرزندان عزير - عليه السّلام - ]
قوله :
[ اين سخن پايان ندارد بازگرد ] * تا برآرد موسيَم از بحر گَرد
اى ، خارق ديگر سخن تو را بنمايم ؛ مثل خارق موسى [ ع ] در بحر شكافتن .
قوله :
تا كه معشوقت بوَد هم نان هم آب * [ هم چراغ و شاهد و نُقل و شراب ]
يعنى ، نان و آب و نقل و شراب تو ، همه معشوق گردد ؛ سواى معشوق به اين چيزها تعلّق نمايد .
قوله :
جان قسمت گشته بر حشو فلك * [ در ميان شصت سودا مشترك ]
امور خسته ، حشو فلك باشد .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : تو .