قوله :
[ هم ضلال از علم خيزد هم هدى ] * همچنانكه تلخ و شيرين از نَدا
ندا ( به فتح نون ) نم آب ؛ يعنى ميوههاى تلخ و شيرين از نم آب خيزد .
[ بيان آنكه روح ] . . .
قوله :
[ تا بجنباند به هنجار و به فن ] * تا بدانم من كه پنهان بود من
اى ، چيزى كه بر من اطلاق كنند پيدا شود و آن روح باشد نه بدن .
قوله :
يا كلام بنده [ اى ] كان جزوِ اوست * [ در رود در گوشِ او كو وحىْجوست ]
يعنى ، روغن از دوغ بيرون نيايد مگر به فرستادن رسولى كه از جنس بندگان باشد يا به استماع كلام بنده كه نسبت او با رسول نسبت جزو باشد با كلّ ؛ و آن ولى است ، تا به تعليم الهى بىواسطه چنانچه درماندهام سببى به ظهور آيد .
قوله :
جنبشى بايست اندر اجتهاد * [ تا كه دوغ آن روغن از دل باز داد ]
يعنى ، شخص انسان را كه به تكلّف است ، تحريكى در جهد و سعى از رسول ما ؛ جهد جز در رسول با تعليم غيب ضرورى است .
قوله :
دوغِ روغن ناگرفتست و كهن * [ تا بنگزينى بِنهْ خرجش مكن ]
يعنى ، در گرفتن روغن از دوغ تن اگر دير واقع شد ، باك نيست و از كار باز مدار ؛ از آنكه اين فانى ، دليل باقى است . از فانى ، جنبش تن و حركت بدن مىخواهد و از باقى ، روح انسانى كه بعد مفارقت از قالب او را فنا نباشد . حاصل آنكه ، حس و حركت در فانى دالّ باشد بر وجود روح باقى . چنانچه راى مستان دالّ است بر وجود ساقى كه از دست او شراب نوشيدهاند .
در مثال ديگر هم درين معنى
قوله :
ز آن شناسى باد را گر آن صباست * [ يا دَبورست اين بيان آن خفاست ]