تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨

[ خشم كردن پادشاه بر نديم ] . . .

قوله :
[ خود طواف آنكه او شه‌ْبين بوَد ] * فوق لطف و قهر « 1 » و كفر و دين بوَد
زيرا كه كفر و دين از صفات بشريت است و او قايم گرديد . قوله :
زان نيامد يك عبارت در جهان * [ كه نهانست و نهانست و نهان ]
از آنچه فوق لطف و قهر و كفر و دين است ، عبارت قاصر است . قوله :
[ « علّم الاسما » بُد آدم را امام ] * ليك نى « 2 » اندر لباس عين و لام
مراد از عين و لام ، حرف و صوت است . و نمىتواند بود كه عين و لام كنايه از علم ناقص باشد و ميم ندارد گشته آن اسماء جمالى و جلالى او سياهى نقوش مدادى باشد و به كتابت درآيد و اگرنه در وقت تعليم معانى صرف شود منزه از حرف و صوت كه نقاب حرف دم در خود كشيد آن دم كه در وقت تعليم اسماء در آدم دميده بودند ، بعد اتمام تركيب آدم نقاب حرف بر روى خود كشيد و آن معنى حرف در تحت لباس الفاظ آن معنى به توسط الفاظ بر فرزندان آدم آسان شود .

[ گفتن خليل مر جبرئيل را - عليهما السّلام - ] . . .

قوله :
[ كه مرادت هست تا يارى كنم ] * ورنه بگريزم سبكبارى كنم
مراد از سبكبارى ، تخفيف تصديع است مر خليل [ ع ] را ؛ اى ، پرسيدن حال . قوله :
بهر [ اين ] دنياست مُرسل رابطه * [ مؤمنان را زانكه او هست واسطه ]
زيرا كه دنيا حجاب است ميان عابد و معبود . پس وجود نبى مرسل براى رابطه در كار باشد . قوله :
گرچه او محو حقست و بىسرست * ليك كار من از آن نازك‌ترست
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : قهر و لطف . ( 2 ) همان : نه .