مقولهء خليل - عليه السلام - در شأن جبرئيل [ ع ] بود . و بىسر ، در مقابل خود سر است ؛ يعنى انانيت در سر ندارد ، ليك فرشتگان را مانع در كمال نيست و من با وجود موانع به ترك آن پرداخته ، قرب و محرميت بارگاه احديت حاصل كردهام .
قوله :
[ بس بلا و رنج مىبايد كشيد ] * عامه را تا فرق را تانند « 1 » ديد
[ يعنى ] فرق ميان قهر و لطف يا فرق در مرتبهء جود و مرتبهء خواص .
قوله :
كين حروف واسطه آن يار غار * [ پيش و اصل خار باشد خارْخار ]
و از واسطه ، نبى مرسل كه ميانجى است ميان ممكن و واجب مراد داشته شود . معنى چنان باشد كه ، سخن هاديان دين را طبقهء ملئيين مثل عوام سرسرى نشنوند . هر حرف در دل اينها مانند خار مىخلد تا به معنى آن پى برند ، آرام ندارند ؛ چنانچه بيت آينده مؤيّد همين معنى است . اما واسطه را اگر صفت و حرف قرار داده شود ، احتياج به اين توجيه نمىشود و معنى چنان باشد كه كامل را بر حروف نظر نيست ؛ نظر بر [ . . . ؟ ]
قوله :
[ بس بلا و رنج بايست و وقوف ] * تا رهد اين « 2 » روح صافى از حروف
روح صافى ، جان عارف كامل است كه به رياضات و مجاهدات از قال انتقال كرده ، به حال انبيا - على نبيّنا و عليه السّلام .
قوله :
هيچ عقدى بهر عين خود نبود * [ بلكه از بهر مقامِ ربح و سود ]
يعنى ، عقد بيع از بهر نفس بيع نيست .
[ مطالبه كردن موسى - عليه السّلام - ] . . .
قوله :
زانكه نيم علم آمد اين سؤال * [ هر برونى را نباشد آن مجال ]
زيرا كه سؤال از شىء ، مستلزم تصوّر وجود آن شىء باشد به وجه . و اين تصوّر به منزلهء نصف علم باشد .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : توانند .
( 2 ) همان : آن .