[ در بيان آنكه شناساى قدرت حقّ ] . . .
قوله :
ابر و خورشيد و مه و نجم بلند * [ جمله بر ترتيب آيند و روند ]
اشارت [ است ] به آيهء :
« وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ »
« 1 » الخ .
[ قوله ] :
[ كه ز يزدان آگهيم و طايعيم ] * ما همه بىاتفاقى « 2 » ضايعيم
جمادات مىگويند كه موافقت و متابعت انبياى ما مفروض است و اگر بىاتفاقى مىكنيم اين طايفه را با هم مثل طاغيان نسل آدم ضايع و ابتر مىكرديم . و در بعضى [ نسخ ] اين مصرع اينچنين ديده شد : . . . /
ما همه ، نى اتفاقى ضايعيم .
در اين صورت معنى را به طريق استفهام بايد اخذ كرد . اين حكايت متفرع بر آن است كه جمادات از اسرار ربوبيت آگاهاند ؛ اگر آتش از حقّ و باطل مميّز نبودى ، فلسفى را نسوختى .
[ جواب دهرى كه منكر الوهيت است ] . . .
قوله :
[ گفت بىبرهان نخواهم من شنيد ] * آنچه گولى آن به تقليدى گزيد
مقولهء فلسفى اول [ بود ] . يعنى ، آنچه نقل كردى از بحث از شخصى كه قابل حدوث علم قديم گوينده عالم را انصرام داد به اينكه تو انكار خلق مىكنى ، برهان نمىشود ؛ زيرا كه قابل حدوث به تقليد ، اين حرف برگزيده و بوى تحقيق به دماغ او نرسيده و حرف مقلّد را حجّت نتوان ساخت . اگر تو را در اين باب حجّت باشد ، بيار . بعد از آن قطع مبحث ، فلسفى و موحّد قرار گرفتند بر درآمدن در آتش ، كه دهرى ناپاك را سوخت و گلگونهء عارض موحّدى را برافروخت .
قوله :
[ خود مگير اين معجز چون آفتاب ] * صد زبان بين نام او امّالْكتاب
قرآن مجيد را تشبيه كرد به آفتاب كه به اعتبار خطوط شعاعى صد زبان دارد . همچنين
هامش
( 1 ) « يس » ( 36 ) آيات 38 - 39 : « و آفتاب به سوى قرارگاه خويش روان است . اين فرمان خداى پيروزمند و داناست . و براى ماه منزلهايى مقدّر كرديم تا همانند شاخهء خشك خرما باريك شود . »
( 2 ) در نسخهء ق : نى .