تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 642

مساهمون:

ص٦٤٢
قوله :
مدّتى حسّ را بشو ز آب عيان * [ اين‌چنين دان جامه شوىِ صوفيان ]
اى ، تدارك حسّى خود را به آب يقين طاهر كن . و حاصل اكثر ابيات آينده آن است كه « 1 » ، اختلاف در احكام خاصه چند است ؛ زيرا كه استعداد چشم مخصوص باشد به ديد و استعداد گوش منحصر به شنيد . از يكى ديدن آيد و شنيد نه ، از ديگرى شنيدن آيد و ديد نه . ليكن احكام اگر از ميان رفع شود و احكام جان ظهور كند ، ديدن متّصف شود به شنيدن و شنيدن متّصف شود به ديدن . و از پرتو تجلّى ، اختلاف در منشاء ادراك نمايد . فرضا نور تجلّى بر سنگ زند سنگ به صفت سميع و بصير موصوف تواند شد ؛ فافهم . قوله :
مرغ از بادست « 2 » كى ماند به باد * [ نامناسب را خدا نسبت بداد ]
يعنى ، عنصر باد در طبع طيور غالب است . قوله :
[ نسبت اين فرعها با اصلها ] * هست بىچون ارچه دادش وصلها
يعنى ، كيفيت نسبت ظاهر نيست كه پيوستگى فروع به اصول با وجود اختلاف صورت از چه وجه باشد . قوله :
اين فرستادن مرا پيش تو مير * [ هست برهانى كه بُد مُرسل خبير ]
انتقال كردند ما تقدّم از خطاب موسى [ ع ] با فرعون . قوله :
[ در خورِ سرّ بد و طغيانِ تو ] * تا بدانى كوست در خوردانِ تو
اى ، آنچه تو را لايق است حقّ تعالى نيك داند .
هامش
( 1 ) مقصود ابيات زير است :چون شدى تو پاك ، پرده بركَند * جان پاكان ، خويش بر تو مىزند جمله عالم گر بوَد نور و صوَر * چشم را باشد از آن خوبى خبر چشم بستى گوش مىآرى به پيش * تا نمايى زلف و رخسارهء بُتيش گوش گويد من به صورت نگروم * صورت ار بانگى زند من بشنوم عالِمم من ليك اندر فنِّ خويش * فنِّ من جز حرف و صوتى نيست بيش . . .( 2 ) در نسخهء ق : + و .