قوله :
تو چه كرمى در ميان سيب دَر * [ وز درخت و باغبانى بىخبر ]
در خطاب بطالت به آن است ؛ مثل آن غلام كه جز غم لقمه ، فكر ديگر نداشت .
قوله :
آن يكى كرمى دگر در سيب هم * [ ليك جانش از برون صاحب عَلَم ]
كنايه از وجود مرد خداست .
قوله :
در پناه پنبه [ و ] كبريتها * شعله و نورش برآيد بر سُها
پنبه و كبريت و گوگرد ، كنايه از اين سالك است .
قوله :
گرچه آتش نيز هم جسمانيَست * [ نه ز روحست و نه از روحانيَست ]
اشارت [ بود به آن ] كه مثل جان سالك به آتش ناتمام است .
قوله :
چشم را نبْوَد از آن عزّ بهرهاى * [ جسم پيش بحرِ جان چون قطرهاى ]
اى ، عزّ و شرف روح .
قوله :
[ دو درم سنگست پيهِ چشمتان ] * نور روحش تا عنان آسمان
اينجا از روح ، قوّت باصره مراد است .
قوله :
بارنامهء روح حيوانيست اين * [ پيشتر رَوْ روح انسانى ببين ]
اى ، اوصاف مذكور منسوب است به روح حيوانى كه مربّى بدن است . اگر قدم پيش نهى ، ديگر مراتب ارواح ادراك كنى كه روح انسانى و روح ملكى و روح محمّدى باشد - صلوات اللّه و سلام عليه و آله - و اوصاف آن در بيان نگنجد .
قوله :
بعد از آنت جان احمد لب گزد * [ جبرئيل از بيم تو واپس خزد ]
اى ، در حيرت اندازد ؛ زيرا كه متحيّر بىاختيار لب به دندان گيرد .