در داستان آموختن پيشهء گوركنى . . .
قوله :
ديد زاغى زاغ مرده در دهان * [ برگرفته تيز مىآمد چنان ]
اشارت [ است ] به آيهء كريمهء :
« فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ »
« 1 » ، الى آخر الآية .
قوله :
ور سخن كُش يابم آن دم زن به مزد * [ مىگريزد نكتهها از دل چو دزد ]
صفت سخنكش واقع شده .
قوله :
گبر ديدى كو پىِ سگ مىرود * [ سخرهء ديو سِتَنْبِه مىشود ]
گبران سگان را وقتى كه راه منزل كنند و پيش اندازند و اعتماد كنند كه به يك راه غلط نخواهد كرد ، پس به دنبال سگ نيفتند كه به منزل رسندگان گرفتار خرابهء ديو شوند .
قوله :
در پىِ او كى شدى مانند حيز ؟ * [ پاى خود را واكشيدى گبر نيز ]
الخ ؛ حيز ، بددل باشد . و به جاى نرفته از واهمه قدم پيش نگذارد و پاى خود واپس كشد . اين لفظ مربوط باشد به مصرع اخير .
قوله :
[ اوّلش دَوْدَوْ به آخر لت بخَور ] * جز درين ويرانه نبْوَد مرگ خر
جهان غفلت را ويرانه مىگويد و حصر مىكند مرگ ابله را در غفلت . اشعار بر آنكه ، اگر شخصى نادان از ورطهء غفلت رخت بيرون كشد و به جهانآگهى و اصل شود ، روى مرگ نبيند و حيات جاويد يابد .
قوله :
چون ز فكر ترك اين عاجز شوى * [ از گناه آنگاه هم عاجز بُدى ]
هامش
( 1 ) المائدة ( 5 ) آيهء 31 : « خدا كلاغى را واداشت تا زمين را بكاود و به او بياموزد كه چگونه جسد برادر خود پنهان سازد . »