تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 619

مساهمون:

ص٦١٩
فاعل « 1 » گفت ، وزير است . و فلسفه معطوف است بر قصه . يعنى ، وزير قصّهء سرگذشت شاعر به شاه گفت و حكمت نيز گفت . قوله :
[ . . . ] * تا برآمد عُشر خرمن از كفه
يعنى ، ده يك حاصل خرمن از كفهء ترازو برآمد كه به شاعر تنخواه شود . قوله :
[ ده هزارش داد و خلعت در خورَش ] * خانهء شكر و ثنا گشت آن سرش
يعنى ، سر شاعر خانهء شكر و ثناى وزير گرديد . كنايه از آنكه ، غير از همان ثناى وزير در سر شاعر هيچ نماند .

در داستان بازآمدن شاعر بعد چند سال . . .

قوله :
معنى اللّه گفت آن سيبوَيه * [ . . . ]
در مشتق منه لفظ اللّه ، علما را اقوال بسيار است . سيبويه نحوى اين كلمه را مشتق از وله مىداند . قوله :
[ . . . ] * يؤلهون فى الحوائج هم لديه
زارى مىكنند در حاجتها بندگان نزد خدا . قوله :
گفت الهنا فى حوائجنا اليك * و التمسناها وجدناها لديك
زارى كرديم ما در حاجتهاى خود به سوى تو . يافتيم آن حاجتها از پيش تو . قوله :
[ استنِ من عصمت و حفظ تو است ] * جمله « مطوىّ يمين » آن دو دست
هامش
( 1 ) مقصود ابيات پيشين است :پس وزيرش گفت كاين اندك بوَد * ده هزارش هديه واده تا رود از چُنو شاعر نُس از تو بحر دست * ده هزارى كه بگفتم اندكست