اى بىغمان ، برخيزيد و عاشق شويد . آن عشق ، بوى يوسف [ ع ] است ؛ پس دريابيد آن بوى را .
قوله :
منطق الطّير سليمانى بيا * [ بانگ هر مرغى كه آيد مى سرا ]
خطاب با سخن [ است ] . چون چندين بيت عربى انشا كرد ، مدد مىطلبد از سخن [ كه ] به هر لسانى راز عشق بيان تواند كرد .
قوله :
مرغ جبرى را بيان « 1 » جبر كو * [ مرغ پراشكسته را از صبر گو ]
الخ ؛ يعنى ، قائل را خريد موم مرا خواهد بود . اما مرا از مرغ پرشكسته قابل اختيار است كه طريق اجابت از دست ندهد و به تقصير اعتراف نمايد و گويد از پرشكستگى ، يعنى از تصور همت خود را از پرواز بازماندهام .
آزاد شدن بلقيس از مُلك . . .
قوله :
[ چونكه بلقيس از دل و جان عزم كرد ] * بر زمانِ رفته هم افسوس خورد
كما قال اللّه تعالى :
« قالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي . »
« 2 » گفت بلقيس : بهدرستى كه زيان كردم بر نفس خود ( از آفتابپرستى ) .
قوله :
آنكه گويد راز « قالَتْ نَمْلَةٌ » * [ هم بداند راز اين طاق كهن ]
اشارت [ است ] به آيهء :
« قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَ جُنُودُهُ . »
« 3 » حطم ، پايمال كردن .
قوله :
[ عبرت جانش شود آن تخت ناز ] * همچو دلق و چارقى پيش اياز
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : زبان .
( 2 ) النّمل ( 27 ) آيهء 44 [ ترجمهء آن در متن آمده است ] .
( 3 ) همان ، آيهء 18 : « مورچهاى گفت : اى مورچگان ، به لانههاى خود برويد تا سليمان و لشكريانش شما را بىخبر درهم نكوبند . »