تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 605

مساهمون:

ص٦٠٥
دونه و لا فخر « 1 » . » قوله :
گرچه پلّهء چشم برهم مىزنى * [ در سفينه خفته‌اى ره مىكُنى ]
پله ، پلك چشم را مىگويند . حاصل معنى آنكه ، وقتى كه عاشقانه گام برداشتى ، اگر به ظاهر بيدار باشى ، مثل شخصى كه بر كشتى خفته راه رود ، بىتعيّن طى مراحل مىتوانى كرد . « 2 »

تفسير اين حديث كه : مثل امّتى . . .

قوله :
جسم عارف را دهد وصف جماد * [ تا بَرو رويد گل و نسرين شاد ]
از عارف ، شناسندهء شيخ مراد است . يعنى ، كسى كه شناسندهء مرتبهء كمال شيخ است و قهر او را عين لطف مىداند ، جسم او را شيخ از تصرّف و توغّل مشتهيات نفسانى باز مىدارد تا به صفت خاك موصوف شود . قوله :
در صفِ معراجيان گر بيستى * [ چون بُراقت بركشاند نيستى ]
از معراجيان ، اولياى حقّ و اهل اللّه مراد داشته . قوله :
نه چو معراج زمينى تا قمر * [ بلكه چون معراج كلكى تا شكر ]
يعنى ، معراج اهل اللّه نه آن است كه مثل غبار و بخار زمين بالا روند ؛ چرا كه گرد و بخار اگر بالا رود ، همان گرد و بخار باشد . بلكه معراج اين طايفه اتّصال معنوى است ؛ مانند نى كه به شكر مىرسد و جنين كه به مرتبهء عقل فايز مىگردد . « 3 »
هامش
( 1 ) نك : احاديث مثنوى ؛ ص 110 [ با اندكى تفاوت ] . « روز قيامت ، من بردارندهء پرچم حمد هستم . آدم [ ع ] و غير او زير آن [ پرچم ] هستند و اين نازش نيست . » ( 2 ) شارح بيت پيش را نيز پيوست شرح خود كرده كه آن بيت آورده شد :صد اميدست اين زمان بردار گام * عاشقانه اى فتى خلّ الْكلام( 3 ) شارح بيت بعدى را نيز براى تأكيد سخن خود پيوست كرده كه آورده شد :نه چو معراج بخارى تا سما * بل چو معراج جنينى تا نُهى