تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 602

مساهمون:

ص٦٠٢
[ قوله ] :
[ بىخور و بىخواب نَزْيَد نيم‌دم ] * با خور و با خواب نَزْيَد نيز هم
زيرا كه در معرض فناست و از موت گريز ندارد ؛ چنان كه خود بيان مىكند . قوله :
زانكه نور علّتىاش مرگ جوست * [ چون زِيَد كه روز روشن مرگ اوست ]
حاصل اين بيت آن است كه ، نور روح حيوانى علّتى است ؛ يعنى ، به سبب علت اخلاط حرارت غريزى كه به منزلهء فتيله است در روغن ، پايندگى دارد . چون اسباب منقطع شود ، نيست گردد . قوله :
جمله حسّهاى بشر هم بىبقاست * [ زانكه پيش نور روز حشر لاست ]
لفظ جمله ، مشعر است بر آنكه ، چنان كه حواس جسمانى از عوام معدوم شود ، حواس روحانى از خواص نيز مفقود گردد در تابش نور حقّ تعالى كه آن را نور روز حشر خوانده ، به اعتبار آنكه آن نور در حشر بر وجه اتمّ منكشف شود . قوله :
نور حسّ و جان بىپايان « 1 » ما * [ نيست كلّى فانى و لا چون گيا ]
شروع كرد در بيان نيست شدن حواس عوام و خواص . حاصل فرق آن است كه در تحت آن نور غالب قاهر ، نور روح انسانى نيز مقهور گردد ؛ اما مثل روح حيوانى نيست نشود . اگرچه باشد ، امّا ننمايد . و از اين محقّق شد كه ارواح گذشتگان فانى نيست ، بلكه باقى است و آثار آن در تحت نور صفات الهى . معذورش گرديده ، چنانچه پيشتر مىفرمايد : در صفات حق صفات جمله‌شان / . . . الخ قوله :
روح محجوب از بقا بس در عذاب * [ روح و اصل در بقا پاك از حجاب ]
الخ ؛ يعنى ، ارواح مأنوسه به دنيا در تحت شمول و احاطهء نور صفات الهى معذّب باشد به واسطهء غيبت مألوف و مأنوس خود . و ارواح متنفّره از دنيا ، انس يافته با مولى در راحت كه مأنوس و مألوف خودند .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : بابايان .