قوله :
من همين « 1 » دانستمت پيش از وصال * [ كه نكورويى و ليكن بدخصال ]
مقولهء معشوق به آن عاشق [ است ] كه از دست عسس به باغ گريخت و به معشوق بىادبى آغاز كرد .
قوله :
چونكه چشمم سرخ باشد در عَمَش * [ دانمش ز آن درد گر كم بينمش ]
اين بيت و ابيات آينده مقولهء همان معشوق است ؛ فى القاموس : « العمى ، محركة ضعف الرّؤية مع سيلان الدّمع فى اكثر الاوقات . » بر اين تقدير معنى ظاهر است . امّا به جاى عمش ، غمش خوانده شود ، لفظ « چون » كسر خواهد بود . و حاصل معنى آنكه ، اى عاشق كاذب من ، تو را به واجبى مىدانستم و مىشناختم مثل دانستن و شناختن كسى كه چشم من در غم آنكس سرخ باشد ؛ يعنى بسيار گريسته باشد . و بدانم آنكس را از آن درد گريه ، اگرچه كم ديده باشم او را ؛ يعنى فرضا مرا كه معشوق توام معشوقى باشد ، آنچنانكه حقيقت آن معشوق خود را به خصوصيات ، حقيقة تو را مىدانم كه هيچچيز تو پوشيده نيست .
[ قوله ] :
[ عاشقان از درد زان ناليدهاند ] * كه نظر ناجايگه ماليدهاند
يعنى ، نظر را نابجا گشودهاند .
[ قوله ] :
[ بىشبان دانستهاند آن ظَبْى را ] * رايگان دانستهاند آن سَبْى را
به اين معنى كه معشوق را بىپاسبان دانستهاند و وصل او را رايگان ، او را آسان ديدهاند . و اين ديد ، بى جا و خطا باشد . « كه عشق آسان نمود اوّل ولى افتاد مشكلها » .
[ مثال دنيا چون گولخن ] . . .
قوله :
[ پيش عقل اين زر چو سرگين ناخوشست ] * گرچه چون سرگين فروغ آتشست
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : همى .