[ حكايت آن واعظ ] . . .
قوله :
آن خوشا واعظ چو بر منبر بدى « 1 » * [ قاطعان راه را داعى شدى ]
انتقال به اين حكايت ، به مناسبت دعا كردن عاشق است ، عسس را .
قوله :
هست حيوانى كه نامش اسْغُرست « 2 » * [ او به زخم چوب زفت و لَمتُرست ]
[ اسغر ] ( بضمّ همزه و سين مهملهء ساكن و غين معجمهء مضموم ) جانورى است خاردار . چون كسى قصد گرفتن او كند ، خود را چنان جنبش دهد كه خارها از بدن او جسته ، بر آنكس مىخورد . هر قدر او را بزنند ، فربهتر شود . و آن را اشغر ( به شين منقوطه ) نيز گويند .
قوله :
[ پوست از دارو بلاكش مىشود ] * چون اديم طايفى خوش مىشود
طايف ، نام شهرى است در برّ عرب ؛ اديم آنجا خوشبو باشد ، مانند اديم يمنى كه منسوب به يمن است .
[ سؤال كردن از عيسى - عليه السّلام - ] . . .
قوله :
[ گرچه عالم را ازيشان چاره نيست ] * اين سخن اندر ضلال افكندنيست
يعنى ، بسا باشد كه نادران را از راه برد ؛ زيرا كه مقتضى به بقا ظالم مىشود و گردن بنهادن به تطاول او .
[ قصّهء آن صوفى كه زن ] . . .
قوله :
صوفيى آمد به سوى خانه روز * [ خانه يك در بود و زن با كفشدوز ]
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : آن يكى واعظ چو بر تخت آمدى .
( 2 ) همان : اشغر .