قوله :
پس چه باشد عشق ؟ درياى عدم * [ درشكسته عقل را آنجا قدم ]
زيرا كه هرچه گوشى باشد ، آن نباشد . لهذا معبّر شود به درياى عدم .
قوله :
[ من چو با سوداييانش محرمم ] * روز و شب اندر قفص در مىدمم
يعنى ، چنانچه در قفص دم فرا نگيرد ، همچنين بيان حقيقت عشق ميسّر نگردد .
قوله :
سخت مست و بىخود و آشفتهاى * [ دوش اى جان بر چه پهلو خفتهاى ]
مولوى را خطاب است با جان خود .
قوله :
[ چون ز راز و ناز او گويد زبان ] * يا جميلَ السّرّ « 1 » خواند آسمان
اين مصرع را دو قسم معنى توان گفت : يكى آنكه ) آسمان هرگاه اسرار عشق از زبان بشنود ، بدانكه سرّ عشق و عاشقى چه پايه دارد ! [ دوم آنكه ] از راه عظمت و جلالت اسرار ، خطاب كند به عشق و گويد : تو جميل السترى ؛ با آن كه مرا در بيان اسرار ناتمام و ژاژخا داند و از راه تنزّه و پاكى به عشق خطاب كند كه سرّ تو جميل است ، آنچه اين عاشق گويد در خور شأن توست ؛ فافهم .
قوله :
ستر چه در پشم و پنبه آذرست * [ تا همىپوشيش او پيداترست ]
به طريق استعجاب مىگويد كه ستر مگر آتش است در پنبه !
قوله :
چون بكوشم تا سِرش پنهان كنم * [ سر برآرد چون عَلَم كاينك منم ]
يعنى ، وجود مطلق به خود ظاهر است نه به تعريف « لأنّه منزّه عن التّعريف » و ظاهرى اينچنين به هيچ حال پوشيده نشود .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : السّتر .