[ جذب معشوق عاشق را ] . . .
قوله :
صد چو تو فانيست پيش آن نظر * [ عاشقى بر نفى خود خواجه مگر ]
الخ ، بيان شوكت عشق مىكند كه اگر فناى خود را دوست مىدارى ، قدم پيش بگذار .
[ امر كردن سليمان - عليه السّلام - ]
قوله :
عقل كى ماند چو باشد سَردِه او * [ « كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ » ]
سردهندهء عقل ، يعنى آفرينندهء او هرگاه خدا باشد ، با خدا او را چه مجال مقاومت !
قوله :
هالك آيد پيش وجهش هست و نيست * هستى اندر نيستى خود طرفهايست
أى ، بقا در عين فنا عجيب و غريب است .
[ نواختن معشوق عاشق ] . . .
قوله :
[ خانهء مرغست هوش و عقل ما ] * هوشِ صالح ، طالب ناقهء خدا
يعنى ، هر هوشى كه از ميان هوشها صالح [ و ] پسنديده و نيكو افتاده ، طلب ناقه مىكند تا خانهء مستى او را ناقه زير و زبر كند . و لفظ صالح در اين مقام ، مناسب آمده به ذكر ناقه « 1 » ؛ كما ما يخفى .
[ با خويش آمدن عاشق بىهوش ] . . .
قوله :
[ گفتِ من رعدست و اين بانگ و حنين ] * زابْر خواهم « 2 » تا ببارد بر زمين
يعنى ، به يك دهان بيان آن ناممكن است ؛ مگر مثل باران از ابرى ببارد .
هامش
( 1 ) شارح بزرگوار در اينجا به صناعات ادبى ( آرايهء معنوى ) اشاره دارند كه امروزه به آن ايهام تناسب مىگويند ؛ در ضمن در بيت ، صنعت تلميح ( به اقتباس ) نيز لحاظ شده .
( 2 ) در نسخهء ق : خواهد .