تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 591

مساهمون:

ص٥٩١
قوله :
[ گويمش رَوْ گرچه بر جوشيده‌اى ] * همچو پيدايىِ جان « 1 » پوشيده‌اى
يعنى ، از غايت قرب و شدت ظهور نامرئى [ هستى ] . قوله :
گويد او محبوس خُنبست اين تنم * [ چون مى اندر بزم ، خُنبك مىزنم ]
خنب و خم يكى است . اعتراض عشق است بر مولوى كه مرا جان و پيدا و پنهان قرار دادن نيز قيد است وجودم را ؛ مگر مثل بادهء محبوس و در بزم مستان و سنگ‌زن پنداشته ؟ پس اين بيت را به طريق استفهام بايد خواند . قوله :
گويمش زان پيش كه كردى گرو * [ تا نيايد آفت مستى بُرو ]
الخ ، جواب مولوى [ بود ] عشق را . و حاصل جواب آنكه ، هرچه در شأن او گفته‌ام و مىگويم تو را نشايد . از گفتنيهاى من در گرو قيد مىآيى . پس صرافت خود باشد تا آفت مستى را از مى نيندازد . [ قوله ] :
گويد از جام لطيف‌آشامْ من * [ يارِ روزم تا نماز شامْ من ]
يعنى ، بعد استماع ، اين جواب از عشق دررسد كه : مستى تو مستى من است و جام لطيف را آشامنده منم و از روز ازل تا شام ابد ، مستى مراست . [ قوله ] :
چون بيايد شام و دزدد جامِ من * [ گويمش وادِه كه نامد شامِ من ]
يعنى ، قايمت چون قائم شود و تعيّنات مرتفع گردد ، مرا زوال نباشد . قوله :
ز آن عرب بنهاد نام مى مدام * [ زانكه سيرى نيست مِىْخور را مدام ]
مقولهء مولوى است ؛ جواب و سؤال عشق تمام شد . قوله :
آب گردد ساقى و هم مست آب * [ . . . ]
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : جان پيدايى و .
مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 591 | محمد رضا لاهورى / كوروش منصورى