آب گشتن ساقى ، آن باشد كه از صفت ساقى گرمى برآيد و ساقى مست آب ، يك ذات شود .
قوله :
[ . . . ] * چون مگو « 1 » اللّه اعلم بالصّواب
يعنى اعتراض مكن كه چگونه ساقى مست آب شود .
قوله :
اندرين معنى بپرس آن خيره را * [ كه چنين كى ديده بودى شيره را ]
أى ، معترض را كه مىخواهد از چون و چرا [ دم ] زند كه چنين جوش و رقص شيره از كجاست ، از پرتو ساقى است يا از غير او « 2 » ؟
در داستان يافتن عاشقى دراز هجرانى . . . الخ
اين داستان مناسب آن آورده كه مآل كار عشق حيرت و فتنه و بلاست .
عاشقى را چه جوان چه پيرمرد * عشق بر هر دل كه زد تأثير كرد « 3 »
قوله :
[ ور به سوى زن نبشتى كاتبش ] * نامه را تصحيف خواندى نايبش
يعنى ، نايب رقيب گشتى و موافق مطلب خود خواندى .
قوله :
[ ور صبا را پيك كردى در وفا ] * از غبارى تيره گشتى آن صبا
يعنى ، غبار خاطر عاشق ، صبا را گردآلود كردى .
قوله :
بود اوّل مونس غم ، انتظار * آخرش بشكست ، كه ؟ هم انتظار
يعنى ، يك چند مونس و همدم غم عاشق ، انتظار وصل معشوق بود . و آخر بشكست كار او ، از كه شد و رونق بازار كه شكست ؟ هم انتظار . جواب آن است ؛
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : + و .
( 2 ) شارح بيت پيشين را نيز پيوست بيت ياد شده كرده و شرح نموده :پرتو ساقيست كاندر شيره رفت * شيره برجوشيد و رقصان گشت و زفت . . .( 3 ) اين بيت در نسخهء قونيه ، نيكلسون و نيز از دريا به دريا يافته نشد .