ملك بر فلك تازد .
در تمثيل صابر شدن مؤمن
قوله :
همچو پيلم بر سرم زن زخم و داغ * [ تا ببينم خواب هندوستان و باغ ]
الخ ؛ از هندوستان ، عالم فانى مراد است . چنان كه پيل ملك هند را وطن ساخته ، طبع انسان نيز به عالم ناسوت رخت انداخته و غير آن ديگر نپرداخته .
قوله :
چونكه « 1 » انسان در غنا طاغى شود * [ همچو پيلِ خوابْ بين ياغى شود ]
اشارت [ است ] به آيهء :
« كَلَّا إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى . »
« 2 »
[ عذر گفتن كدبانو ] . . .
قوله :
چون بنوشيدم جهاد آذرى * [ پس پذيرا گشتم و اندر خورى ]
أى ، قبول كردم استعداد حرارت غريزى را .
قوله :
زين دو جوشش قوّت حسّها شدم * [ روح گشتم پس ترا استا شدم ]
يعنى ، از اين دو جوش ، حسّهاى ظاهر و باطن مرا قوّت حاصل شد .
قوله :
در جمادى گفتمى زان مىدوى * [ تا شوى علم و صفات معنوى ]
يعنى ، كدبانو مىگويد كه در حالت انتقال از جماديت با خود چنين مىگفتم كه از اين انتقال ، صاحب دانش مىشوى و آماده و شايستهء صفات حميده مىگردى .
قوله :
چون شدى تو « 3 » روح پس بار دگر * [ جوش ديگر كن ز حيوانى گذر ]
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : زانكه .
( 2 ) علق ( 96 ) آيات 6 - 7 : « حقّا كه آدمى نافرمانى مىكند ، هرگاه كه خويشتن را بىنياز بيند . »
( 3 ) در نسخهء ق : شدم من .