اهل سخا جزاى عمل را يقينا حق مىدانند ؛ از اين جهت در بذل امساك نمىكنند . و بخيلان جازم ندارند ، از اين جهت صرفهء مال كنند .
قوله :
[ اندر « ألهاكم » بجو اين را كنون ] * از پس « كُلا » پسِ « لَوْ تَعْلَمُونَ »
اشارت [ است ] به آيهء :
« أَلْهاكُمُ التَّكاثُرُ حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقابِرَ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ . . . »
« 1 » الخ . مشغول كرد شما را فخر كردن بسيارى قوم با بسيارى مال و اولاد تا حدّى كه آمديد به گورستان ( يعنى مرديد و آمديد به مقابر ) نه چنين بايد ( كه همّت عاقل مصروف دنيا شود و آخرت فراموش كند ) زود باشد كه بدانيد ( عاقبت تكاثر و تفاخر ) .
قوله :
[ عاشقِ آنم كه هر آن آنِ اوست ] * عقل و جان جاندار يك مرجانِ اوست
از مرجان ، لب معشوق مراد است .
قوله :
من نه لافم ور بلافم همچو آب * [ نيست در آتشكُشىام اضطراب ]
حضرت [ مولوى ] بالا فرمودند كه : از گمان و از يقين بالاترم / . . .
اينجا مىفرمايند كه ، آن قول را لاف مدان و بر تقديرى كه لاف هم باشد ، سزاوار است مرا لاف زدن ؛ زيرا كه موصوفم به صفت آب كه در كشتن آتش اضطرابى ندارد .
همچنين مرا در فرونشاندن آتش انكار تو اضطراب نباشد .
قوله :
چون بدزدم چون حفيظ مخزن اوست * [ چون نباشم سخترو پشت من اوست ]
يعنى ، لاف زدن و دزد لاف زنى دزدى است و دزدى و خيانت از من نيايد ؛ زيرا كه حافظ مخزن غيب حقّ تعالى را مىدانم . پس گفتهء من لاف نباشد . و اين تقرير در صورتى است كه لفظ بدزدم « به باى موحده » خوانده شود . و اگر « به نون » خوانند ، معنى چنين باشد كه ، گفتههاى من خواه لاف باشد از آن مخزن كه حقّ تعالى حافظ آن است و چون حافظ خزانه با من يار است ، با او سروكار چرا ندارم ؟ و ابيات آينده همين معنى را تأييد مىبخشد .
هامش
( 1 ) التّكاثر ( 102 ) آيات 1 - 5 [ ترجمهء آن در متن آمده است ] .