تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 576

مساهمون:

ص٥٧٦
حارث بن هشام ، از صناديد قريش بود و سراقه ، نيز از كبار قبايل عرب بود كه در غزوهء بدر ، شيطان به صورت او متمثّل شده ، حاضر گشته . قوله :
گفت اين دم من همىبينم حَرَب * [ . . . ]
كلمهء حرب را بر خرابى و ضايع شدن كار اطلاق كنند . قوله :
[ . . . ] * گفت مىبينى جعاشيش عرب
جعاشيش ، جمع جعشوش به معنى گدا . و صاحب صراح به معنى مرد كوتاه بالا ، پست قامت و زبون و نحيف تحقيق كرده . حاصل معنى آنكه ، حارث در جواب شيطان گفت كه خرابى كار تو را از آن به نظر مىآيد كه از فوج ما غير گدايان مفلوك مردم جنگى را نمىبينى . قوله :
[ تا بخورديم آن دم تو و آمديم ] * تو به تون رفتى و ما هيزم شديم
گلخن را تون خوانند . مطلب آنكه ، گلخن به سوختن هيزم گرم مىشود . يا براى گرمى بازار خود مثل هيزم مىخواهى بسوزانى . قوله :
كه خُنوسش چون خنوس قنفذست * [ چون سرِ قُنفُذ ورا آمد شدست ]
خنوس ، پس خزيدن ، و قنفذ ، نام جانورى است كه آن را به فارسى خارپشت خوانند . ساعت به ساعت سر خود را اندرون كشد و بيرون برآرد . قوله :
[ كار سحر اينست كو دم مىزند ] * هر نفس قلب حقايق مىكند
اختلاف كيفيات را مبالغهء قلب حقايق فرمود . مراد آن باشد كه چنان نمايد و نه چنين باشد . قوله :
[ اندرين عالم كه هست اين سحْرها ] * ساحران هستند هم جادو « 1 » گشا
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : جادويى .
مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 576 | محمد رضا لاهورى / كوروش منصورى