الخ ، از وجود ، وجود مطلق مراد است . يعنى ، در مرتبهء اطلاق كه آن را مجهول النّعت و منقطع الاشارت گويند ، از راه ادب سزاوار آن است كه گويى فهم از ادراك آن قاصر است . و اگر از وجود ، وجود عالم كه به حسب تعارف مضاف مىشود خواسته شود هم ، درست [ بود ] . و بر اين تقدير معنى چنين باشد كه ، تا دربند وجود خودى ، از سرّ حقّ و ذات او مگو .
قوله :
چونكه آن مخفى نماند از محرمان * [ ذات و وصفى چيست كان ماند نهان ]
أى ، هرگاه از مرتبهء اطلاق كه قيود اضافات از آن ساقط است ، به وصفى از اوصاف ذكر آن نشايد ، جان انبيا و اوليا آگاه باشد ذات را . ملاحظهء وصف جامعيت او مر جميع اوصاف را چون ندانند ! چه ، در جنب آن مرتبه اين مرتبه نزد خاص چندان خفا ندارند .
قوله :
عقل بحثى گويد اين دورست « 1 » گو * [ بى ز تأويلى محالى كم شنو ]
أى ، عقل متكلّم و حكيم ، حكم مىكند به استحالهء دريافت ذات و معلوميت آن را تاويل كند به آنكه معلوم ذات او به اين وصف كه به كنه معرفت آن نمىتواند رسيد [ . . . ؟ ]
قوله :
قطب گويد مر ترا اى سست حال * [ آنچه فوق حال تست آيد محال ]
الخ ، حقّ به جانب قطب است . اگر معرفت ذات محال بودى ، خلق موجودات بىفايده بودى . نظر به حكم حديث قدسى بايد كرد ؛ حقّ تعالى فرمود : « احببت أن اعرف فخلقت الخلق » « 2 » . و آنچه سرور عالم در غلبهء تنزيه فرمود كه : « ما عرفناك حقّ معرفتك « 3 » » ، راجع مىشود به كسر نفس فاندفع الاشكال .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : + و .
( 2 ) نك : احاديث مثنوى ؛ ص 29 [ بخشى از حديث قدسى : كنت كنزا مخفيا . . . ] . « دوست داشتم كه شناخته شوم ، پس خلق را آفريدم . »
( 3 ) نك : گلستان سعدى ؛ تصحيح يوسفى ، ص 50 . « تو را چنان كه سزاوار شناخت توست ، نشناختم . »
نظير بيت سنايى :كلّ وصف الْبيان عن صفته * ما عرفناه حقّ معرفته