قوله :
علّت اوْلى نباشد دين او * [ . . . ]
حكما عقل اوّل را علت اولى خوانند و گويند : موجد افلاك و عقول تسعه است به وسايط . و اعتقاد فاسد اين ، آن باشد كه از واجد صادر نمىشود مگر واجد پس از ذات واجب الوجود كه واجد است ، عقل اوّل صادر شد . و از آن عقل ، عقول ديگر به وجود آمد به قانون كه در كتب حكمى ثبت است . مولوى مىفرمايند : كسى [ را ] كه تولّد ثانى دست داد ، انسلاخ قيود بشريت شد ، از اين عقيده نجات يافت .
قوله :
[ . . . ] * علّت اخرى « 1 » ندارد كين او
علّت اخرى ، نزد حكما عقل و فعل [ بود ] . يعنى ، عقل و فعل را بر كين و آزار او دست تصرف نباشد ؛ زيرا كه هرچه بر او وارد شود از آثار ، همه از مؤثّرى حقيقى داند . رنج را راحت و كين را مهر و قهر را لطف شناسند . يا معنى اين مصرع چنين باشد كه ، كين ارباب ضلال با عارف ربّانى كه از رسوم و عادت مخلص يافته ، سبب ديگر ندارد . مگر آنكه او علّت اولى را دين خود نساخته و از تبعيّت ملّت اين قوم بازپرداخته ؛ فافهم .
قوله :
[ بلكه بيرون از افق وز چرخها ] * بىمكان باشد چو ارواح و نُهى
أى ، عقل . و اين كلمه [ نهى ] هم « به الف » و هم به « يا » نوشته مىشود .
قوله :
مجتهد هرگه كه باشد نصّشناس * [ اندر آن صورت نينديشد قياس ]
يعنى ، عارف كامل را به عقول جزئيه احتياج نباشد ؛ چنانچه مجتهد نصّشناس را به قياس رجوعى نبود .
[ تشبيه نصّ با قياس ]
قوله :
نصّ وحى روح قدسى دان يقين * [ و آن قياس عقل جزوى تحت اين ]
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : جزوى .