[ جواب گفتن انبيا طعن ايشان را ] . . .
قوله :
[ اى دريغا كه دوا در رنجتان ] * گشت زهر قهر جان آهنجتان
آهنجيدن ، بركندن و كشيدن ؛ اينجا به معنى اخير است .
قوله :
چشم ديوانه بهارش دى نمود * [ ز آن طرف جنبيد كو را خانه بود ]
أى ، چشم ابليسانه .
قوله :
[ چون بت سنگين شما را قبله شد ] * لعنت و كورى شما را ظُلّه شد
ظله ( به ضم اول ) سايبان و پرده .
قوله :
[ عاشقِ خويشيد و صنعتْ كرد خويش ] * دمّ ماران را سرِ مارست كيش
[ كيش ] أى ، تركش .
قوله :
[ جمله قصد و جنبشت زين اصبع است ] * فوق تو بر چارْراه مجمعست
يعنى ، به فرمان انگشت قدرت الهى ، سر نياز بر چارراه عناصر دارى كه به مقتضاى هر سن ، هر جزوى عنصرى بر طبع تو غلبه مىكند . و آنچه عبد اللطيف نوشته كه : « فوق ، به معنى امتياز است و از چارراه مجمع ، محشر مراد است كه نيك از بد در آن روز متفرق خواهند شد » ، نسبتى به اين مقام ندارد .
قوله :
اين حروف خالهات « 1 » از نسخ اوست * [ عزم و فسخت هم ز عزم و فسخ اوست ]
چون دل را به قلم تشبيه كرده « 2 » ، خالها را به حروف شباهت تام باشد .
قوله :
اين قلم داند ولى بر قدر خَود * [ . . . ]
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : حالهات .
( 2 ) مقصود شارح بيت زير است :اصبع لطفست و قهر و در ميان * كلك دل با قبض و بسطى زين بنان . . .