شناخت خود تو را اولىتر است .
صفت خرمى شهر اهل سبا و ناشكرى [ ايشان ]
قوله :
سلّه بر سر در درختان زيرشان « 1 » * [ پر شدى ناخواست از ميوهفشان ]
سله ( به فتح اول و تشديد لام ) سبد . أى ، شخص سبد خالى بر سر اگر زير درخت گذشتى ، سبدش پر از ميوه گشتى .
قوله :
[ مانع آيد از سخنهاى مهم ] * انبيا بردند امر « فَاسْتَقِمْ »
أى ، حقّتعالى انبيا را به مستقيم بودن در كارها امر كرد و گفت :
« فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ . »
« 2 » پس امر استقامت در گفتار و كردار به تبعيت انبيا لازم شد تا در هر باب ، اندازهء كام و سخن جز به قدر ضرورى [ نبود ] .
[ آمدن پيغامبران از حق ] . . .
قوله :
هركه او بيگانه باشد با « 3 » توام * [ پيش تو او بس مِه است و محترم ]
لفظ او افاده آن مىكند كه از علت باطن نه تنها آشنا نزد تو ذليل ، بلكه بيگانه هم عزيز گرديد . چنانچه گفته شود فلان شخص زهر خورده يا زهر هم بخورده ؛ يعنى دو خطا [ كرده ] .
قوله :
دفع علّت كن چو علّت خَوْ شود * [ هر حديثى كهنه پيشت نَوْ شود ]
لفظ خو در فرس به هفت معنى آمده ؛ اينجا سر كندن است . حكيم سنايى [ راست ] :
شده اعدايشان ز ايشان خو * همچو آتش كهن ز شانه تو
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : درختستانشان .
( 2 ) هود ( 11 ) آيهء 112 : « همچنان كه مأمور شدهاى ثابتقدم باش . »
( 3 ) در نسخهء ق : هم .