يعنى ، راز كاتب را قلم چه داند و اگر داند بهاندازهء خود داند و راز كاتب از حد و اندازه بيرون است .
قوله :
[ . . . ] * قدر خود پيدا كند در نيك و بد
نه قدر و اندازهء سرّ مكتوم و رمز مختوم آن .
قوله :
[ آنچه در خرگوش و پيل آويختند ] * تا ازل را با حيَل آميختند
يعنى ، مثالى كه منكران گفتند در رسالت انبيا را ، بر رسالت خرگوش قياس كردند و بر آن آويختند [ و ] تا حدّى بر گفتهء خود پيچيدند و آخر نمودند كه حكم ازلى را با حيلههاى خود درآميختند . امّا امر ازلى و امر حيل كه رسالت انبياى ازلى و مثل آوردن خرگوش حيل بر كار ازل قياس نتوان . و در بعضى نسخهها به جاى حيل ، جهل واقع شده . در اين معنى چنين باشد كه ، رسالت انبياى ابد بر مثل خرگوش قبول كردن بدان ماند كه ازل را با ابد بياميزند و اين نقود نامعقول باشد ؛ زيرا كه ازل با ابد آميخته نگردد . از رسالت انبيا با قصّهء خرگوش همان قدر فرق باشد كه ثابت است در ميان ازل و ابد . اين به آن [ . . . ؟ ] گردد ، آن مثل آوردن از حضرت است ؛ لهذا حقّ تعالى فرمود :
« وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى . »
« 1 »
مثلها زدن قوم نوح و استهزا در زمان كشتى ساختن
تمام اين سرخى « 2 » مطابق مفهوم اين آيه است :
« وَ يَصْنَعُ الْفُلْكَ وَ كُلَّما مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِنْ قَوْمِهِ سَخِرُوا مِنْهُ قالَ إِنْ تَسْخَرُوا مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنْكُمْ كَما تَسْخَرُونَ »
« 3 » . انتقال به اين حكايت به مناسب حيل جاهل است به عافيت امر ؛ تنبيه بر آنكه بناى هر چيز بر ظاهر
هامش
( 1 ) النّحل ( 16 ) آيهء 60 : « و صفت برتر از آن خداوند است . »
( 2 ) مقصود ابيات زير است :نوح اندر باديه كشتى بساخت * صد مثل گو از پى تسخر بتاخت
در بيابانى كه چاه آب نيست * مىكند كشتى چه نادان ابلهيست
آن يكى مىگفت : اى كشتى بتاز * و آن يكى مىگفت : پرّش هم بساز
او همىگفت : اين به فرمان خداست * اين به چُربَكها نخواهد گشت كاست( 3 ) هود ( 11 ) آيهء 38 : « نوح كشتى مىساخت و هربار كه مهتران قومش بر او مىگذشتند مسخرهاش مىكردند .
مىگفت : اگر شما ما را مسخره مىكنيد ، زودا كه ما هم همانند شما مسخرهتان خواهيم كرد . »