شد كه سبزهء دانه از آن نرويد .
قوله :
هر « 1 » چه داغ اوست مُهر او كرده است * [ چارهاى بر وى نيارد بُرد دست ]
بر هر چيزى كه حماقت داغ خود گذاشت ، مهر از سرش بريده است .
قوله :
[ گرميَت را دزدد و سردى دهد ] * همچنان « 2 » كو زير خود « 3 » سنگى نهد
مثل شخصى كه بر سنگ قعود كند . چه ، ظرفيت سنگ آن است كه حرارت جذب كند از جانش و برودت را قوام دهد . انتقال كردن به مناسبت ذكر احمق [ است ] .
قصّهء حماقت اهل سبا را
قوله :
آن سبا مانَد به شهر بس كلان * [ در فسانه بشنوى از كودكان ]
تنبيه است بر آنكه حماقت اهل سبا به سبب مشغولى ايشان به دنيا و عرض و طول ، به حكايت هزل كودكان ماند و آن حكايت اين است .
قوله :
بود شهرى بس عظيم و مِهْ ولى * قدر او قدر سكُرَّه بيش نى
سكره ( به اوّل و ثانى مضموم و راى مشدّد ) كاسه گلين ؛ و آن را سكره و سكوره و اسكره به زيادتى « الف » نيز خوانند .
قوله :
[ مردم دَه شهر مجموع اندرو ] * ليك جمله سه تنى « 4 » ناشسته رو
در اين باب عرب را مثلى است كه مىگويند : « ان الكرام كثير فى البلاد و ان قلوا و انّ اللّئام قليل و ان كثروا « 5 » . »
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : آن .
( 2 ) همان : همچو آن .
( 3 ) همان : كون .
( 4 ) همان : تن .
( 5 ) « هرآينه بزرگواران در شهرها بسيارند ، اگرچه اندكند [ از جهت تعداد ] و فرومايگاناند اندكند ، اگرچه بسيارند . »