تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣
قوله :
[ بىسبب مر بحر را بشكافتند ] * بىزراعت چاشِ گندم يافتند
چاش ، ( به جيم فارسى ) انبار گندم . قوله :
دُمّ گاو كشته بر مقتول زن * [ تا شود زنده همان دم در كفن ]
اشارت به قصهء كشتن گاو و زنده شدن مقتول است كه در عهد موسى - على نبيّنا و عليه السّلام - واقع شد و ذكر آن بالا گذشت . قوله :
كشف اين نه ازْ عقل كارافزا شود * [ بندگى كن تا ترا پيدا شود ]
أى ، كشف آنكه معجزات انبيا و كرامات اوليا نه بوجود اسباب ظاهر است ، مدرك عقل چيزى نگردد كه مبارزات فلسفيانه خو كرده ؛ بلكه موقوف است بر صفاى جوهر جان و جلاى آينهء دل . قوله :
اين سياه و اين سفيد « 1 » از قدر يافت * [ . . . ]
أى ، سفيد و سياهى كه انشاء كرده عقل جزء است . قوله :
[ . . . ] * زان شبِ قدرست كاختروار تافت
از شب قدر ، عقل كلّ مراد است . قوله :
[ گر بُدى جان زنده بىپر تو كنون ] * هيچ گفتى كافران را « ميّتون »
اشارت [ است ] به آيهء :
« وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ »
« 2 » . حاصل آنكه ، كفار مدفون‌اند ، به آزار تو كى مىشوند . قوله :
هين بگو كه ناطقه جُو مىكَند * [ تا به قرنى بعد ما آبى رسد ]
مولوى خطاب به خود مىفرمايند كه ، پند بايد گفت ؛ زيرا كه پند گفتن به منزلهء جوى
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : سپيد . ( 2 ) فاطر ( 35 ) آيهء 22 : « و تو نمىتوانى سخن خود را به مردگانى كه در گور خفته‌اند بشنوانى . »