تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
اختيار حيوانيت براى آنكه حواس ادراك محسوسات چون ممتنع شود ، قلب قابل مقبول انوار عالم غيب گردد . قوله :
[ قصّه‌ها آغاز كرديم از شتاب ] * ماند بىمَخلص درونِ اين كتاب
يعنى ، مداخل و مخارج آب بحر را بيان نكرديم و در صورت ، قصّه را ناتمام گذاشتيم ؛ اما در معنى تمام كرده‌ايم ، براى آنكه مقصود اصلى مدح ضياء الحقّ است و در ذات او تمامى مقاصد صورى و معنوى موجود . پس مدح دقوقى ، مدح حسام الدّين است ؛ زيرا كه مدح يك ولى ، مدح تمام اوليا باشد و نعت يك نبى ، نعت همهء انبيا . قوله :
گرچه آن مدح از تو هم آمد خجل * [ ليك بپذيرد خدا جُهد الْمُقلّ ]
اى ، چنانچه از من خجل است آن مدح كه نه وفق به دعا و خواهش نيست . قوله :
مدح تو گويم برون از پنج و هفت * [ برنويس اكنون دقوقى پيش رفت ]
از پنج ، حواس خمسه و از هفت ، پردهء دل مراد داشته .

پيش رفتن دقوقى - رحمه اللّه - به امامت آن قوم

قوله :
در تحيّات و سلام الصّالحين * [ مدح جملهء انبيا آمد عجين ]
پيش از ذكر امامت دقوقى بيان اين نكته مىكند كه فى الحقيقة مدايح و محامد انبيا راجع به حقّ است و مستحقّ حقيقى اوست - تعالى شأنه . پس مدح دقوقى و ضياء الحقّ كه مولوى انشاء نمودند ، نيز راجع به حقّ باشد . و مىتواند بود كه قصد حضرت مولانا تشبيه باشد . يعنى ، مدح دقوقى را ما راجع گردانيديم به ضياء الحقّ ، چنانچه مدايح انبيا راجع مىگردد به حقّ تعالى . قوله :
همچو نورى تافته بر حايطى * [ حايط آن انوار را چون رابطى ]
حايط ، ديوار ؛ جمع حيطان . مثال آن است كه مدح را مضاف گردانيد به غير مستحقّ . قوله :
يا ز چاهى عكس ماهى وانمود * [ سر به چَهْ دركرد و آن را مىستود ]