قوله :
گفت اگر اسمى شود غيب از ولى * [ آن ز استغراق دان نه ازْ جاهلى ]
در جواب دقوقى هريك از آن هفت تن اين گفت كه علم مرد خدا [ بر ] همه اشيا محيط باشد ؛ گاه اظهار علم كند و گاه متوجه به اظهار نمىشود . در آن صورت ظنّ استغراق او بايد كرد كه ظنّ جاهلى خطا باشد .
قوله :
سر چنين كردند هين فرمان تراست * [ تفّ دل از سر چنين كردن بخاست ]
يعنى ، شروع كردند به آنكه گفتند : اى دقوقى ، حكم حكم تو است ؛ و ازين گفتن سوز دل زياده شد .
قوله :
هم در آن ساعت ز ساعت رست جان * [ . . . ]
اى ، از قيد زمان رهايى يافت .
قوله :
[ . . . ] * زانكه ساعت پير گرداند جوان
درماندهء حجاب زمان را از غم و همّى كه شاب را به شيب بدل كند گو نباشد ؛ چنانچه در احوال ساعت كه قيامت است ، آمده :
« يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدانَ شِيباً . »
« 1 »
قوله :
هر نفر را بر طويلهء خاص او * [ بستهاند اندر جهان جستوجو ]
دليل است بر آنكه ساعت از بىساعتى آگاهى ندارد و قيد از اطلاق هجر است .
حاصل دليل آنكه ، در عالم جستجو هر يكى را حدّى و منزلى و مقامى است كه از حدّ خود تجاوز نكند و موكّلان غيبى - چه از ملايكه ، چه از ابدال و اوتاد - بر سرش منتصب و قايماند كه او را در مقام او نگاه دارند .
قوله :
[ منتصِب بر هر طويله رايضى ] * جز به دستورى نيايد رافضى
[ رافض ] اى ، خزنده ؛ زيرا كه رفض به چند معنى آمده ، اينجا معنى خزيدن است .
قوله :
[ در زمان آخُرچيانِ چُست خوش ] * گوشهء افسار او گيرند و كش
هامش
( 1 ) المزمّل ( 73 ) آيهء 17 : « در روزى كه كودكان را پير مىگرداند . »