تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكاشفات رضوى ( شرح مثنوى مولانا جلال الدين محمد بلخى ) 0 فارسى ) — صفحة 501

مساهمون:

ص٥٠١
يعنى ، آن معشوق يك تو كه كنايه از من شد ، كامل باشد [ و ] بر حال غالب است . قوله :
منتهى نبْوَد كه موقوفست او * [ منتظر بنشسته باشد حال‌ْجو ]
مىگويد كه ، مرشد كامل نه مبتدى توان گفت نه منتهى . مبتدى وقتى باشد كه در راه باشد و خود راه طى كرده به منزل رسيده ؛ و منتهى نيز نتوان گفت ، براى آنكه كار او را نهايت نباشد . اگر نهايت پيدا كند ، توقّف و تعطيل لازم آيد ؛ و الامر ليس كذلك . قوله :
آنكه او موقوفِ حالست آدميست * [ كو به حال افزون و گاهى در كميست ]
اى ، از اوصاف بشريت برنيامده و از پايهء نقصان تجاوز نكرده . مىتوان بود كه استفهام [ انكارى ] باشد ؛ يعنى آدمى نيست ؟ قوله :
[ خشكىِ لب هست پيغامى ز آب ] * كه به مات آرد يقين اين اضطراب
[ به مات آرد ] يعنى تو را به ما آرد . و لفظ ما ، ذو احتمالين است ؛ فارسى و عربى « 1 » . قوله :
گرچه آلت نيستت تو مىطلب * [ نيست آلت حاجت اندر راه ربّ ]
از آلت ، علم و عمل و وسايل آن مراد است . قوله :
[ گر يكى گنجى بيابد نادرست ] * ور بايستد از طلب هم قاصرست « 2 »
همان شخص كه گنج يافته است ، بىطلب بعد يافتن گنج هم اگر از طلب دست بدارد ، ناقص ماند ؛ زيرا كه گنج معرفت را نهايت نيست معلوم . چقدر يافته كه بدان قانع شده ؛ سالك هيچ مرتبه قناعت نكند . هرچه بيابى ، از آن مىطلب .

حكايت آن شخص كه در عهد داود - على نبينا و عليه السّلام - . . .

قوله :
كوه و مرغان هم رسايل با دمش * [ هر دو اندر وقت دعوت محرمش ]
اشارت [ است ] به آيهء :
« وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلًا يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ
هامش
( 1 ) مقصود شارح همان ايهام تناسب است كه بسيار هوشمندانه به آن نظر كرده . ( 2 ) اين بيت در نسخهء ق يافته نشد ، و مصرع اوّل آن از مثنوى جعفرى برگرفته شد .