جان را كسى از خود نمىراند و به سوى خود مىكشد كه او از او جدا شود . حاصل آنكه ، تو را به منزلهء جان تصوّر كرده ردّ نمىكنم .
توفيق ميان اين دو حديث . . . الخ .
چون كلام بدان منتهى شد كه عاشق صنع حقّ با فر و عاشق مصنوع كافر است ، از صنع و مصنوع انتقال كرد به قضا و مقضى كه اين بحث مناسب است و اين مسئله از اعاظم مسائل كلاميه است كه گويند : جميع افعال عباد به مشيت و قضاى حقّ است . پس كفر به قضاى او باشد و رضا به قضا واجب . چنانچه حديث : « من لم يرض بقضائى فليطلب ربّا سوائى « 1 » » مؤكّد اين معنى است . و به حكم حديث ديگر مثبت گرديده كه رضا به كفر ، كفر است . در اين صورت بنده چه كند ؟ اگر به كفر و نفاق كه قضاى حقّ است رضا دهد ، كافر شود و اگر رضا ندهد ، ترك واجب كرده باشد . حاصل جواب كه مولوى مىفرمايند آن است : رضا به قضا واجب است نه به مقضى و كفر نه قضاست ، بلكه مقضى است « 2 » .
مثل در بيان آنكه حيرت . . . الخ .
قوله :
اين سؤال و اين جوابست اين « 3 » گزين * [ كه سرِ اينها ندارد دردِ دين ]
هامش
( 1 ) نك : احاديث مثنوى ، ص 77 . « هركس به قضاى من خشنود نيست ، پس پروردگارى جداى من مىخواهد » .
( 2 ) شارح بدون اينكه در اين بخش بيتى را بياورد ، به شرح ابياتى چند پرداخته كه آنها آورده شد :دى سؤالى كرد سايل مر مرا * زانكه عاشق بود او بر ماجرا
گفت نكتهء الرّضا بالْكفر كفر * اين پيمبر گفت و گفتِ اوست مُهر
باز فرمود او كه اندر هر قضا * مر مسلمان را رضا بايد رضا
نه قضاى حقّ بوَد كفر و نفاق * گر بدين راضى شوم باشد شقاق
ور نِيَم راضى بوَد آن هم زيان * پس چه چاره باشدم اندر ميان
گفتمش اين كفر مَقْضى نه قضاست * هست آثار قضا اين كفر راست
پس قضا را خواجه از مَقْضى بدان * تا شكالت دفع گردد در زمان
راضيم در كفر زانرو كه قضاست * نه از اين رو كه نزاع و خبثِ ماست
كفر از روى قضا خود كفر نيست * حقّ را كافر مخوان اينجا مهايست
كفر جهلست و قضاى كفر علم * هر دو كى يك باشد آخر حلم و خلم . . .( 3 ) در نسخهء ق : آن .