غيب .
قوله :
ما چو كشتيها به هم برمىزنيم * [ تيرهچشميم و در آب روشنيم ]
اى ، حركت اجسام مشاهده مىنماييم .
قوله :
[ اى تو در كشتىِ تن رفته به خواب ] * آب را ديدى نگر در آب آب
چنانچه كشتى تن را بىجان حركت نيست ، هستى جان را بىجمال جانان جنبشى نه .
قوله :
[ آدم و حوّا كجا بُد آن زمان ] * كه خدا افكند اين زه در كمان
يعنى ، موجودات خارجيه نبود [ در حالى كه ] شئون ذاتى موجود [ بود ] .
قوله :
اين سخن هم ناقصست و ابترست * [ آن سخن كه نيست ناقص آن سرست ]
زيرا كه آلت اين سخن زبان است و زبان عاجز است از بيان .
قوله :
آنچنان گر « 1 » نيست در هست آمدى * [ هين بگو چون آمدى مست آمدى ]
چنانچه از غيب به سوى شهادت مستانه آمدى ، اگر ترك پندار كنى ، از شهادت به سوى غيب توانى رفت .
در آمدنم نبود از خويش خبر * چون باز روم نيز چنان خواهم رفت
قوله :
[ چيز ديگر ماند امّا گفتنش ] * با تو روحالْقدس گويد بىمنش
چون حقيقت وحده لا شريك له به استمداد فيض الهى بر تو ظهور كند ، اختلاف حيات محو گردد و ابعاض انطماس پذيرد و صور متلاشى شود . بعد از آن كلام ، بىحرف و صوت بر تو القا بود ؛ نه من باشم ز تو [ اندر ] ميان . من و تو روح القدس اتحاد باشد .
قوله :
همچو آن وقتى كه خواب اندر روى * [ تو ز پيش خود به پيش خود شوى ]
هرگاه به اندك غفلتى كه تو را در خوابگه رو دهد ، يگانگى و اتّحاد بر تو ظاهر شود .
وقتى كه از نشأة تعلّق خلاص يا بى و از انانيت خود بالكلّ غافل شوى ، حقيقت وحدت
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : كز .