الوسن ، خواب .
قوله :
بهر تمييز حق از باطل نكوست * [ سحر كردن شد حرام اى مرد دوست « 1 » ]
مثلا اگر مسلمانى سحر آموزد ، از براى آنكه ساحرى سحر كند [ و ] در اعتقاد اهل اسلام خلل اندازد [ و ] آن مسلمان براى حميّت دين سحر او را به سحر ردّ كند ، سحر او مباح باشد .
جمع آمدن ساحران از مداين . . . الخ .
قوله :
[ ذكر موسى بهر روپوشست ليك ] * نور موسى نقدِ تست اى مرد نيك
يعنى ، تجلّيى كه به طور شد باقى است .
قوله :
تا قيامت هست از موسى نتاج * [ نور ديگر نيست ديگر شد سراج ]
يعنى ، نور از نور مىزايد . اگر چراغ مبدّل شود ، نور بر همان صرافت اصلى است و تعدّد بحرى در او راه نمىيابد .
[ اختلاف كردن در چگونگى و شكل پيل ]
قوله :
از نظرگهْ گفتشان شد مختلف * [ اين « 2 » يكى دالش لقب داد آن « 3 » الف ]
يعنى ، هركس از معنى به حرفى و عبارتى تعبير كرد .
قوله :
چشم دريا ديگرست و كف دگر * [ كف بهل وز ديدهء دريا نگر ]
انتقال كرده از كف دست به كف دريا . اى ، چشم دريا يافتن ديگر است و چشمى كه غير كف از دريا نديده ديگر . الحقّ از ديد كامل تا ديد ناقص و از معرفت خواص [ تا معرفت عوام ] تفاوتهاست . محسوسات عالم شهادت به منزلهء كف است بر روى درياى
هامش
( 1 ) اين بيت در نسخهء ق يافته نشد ، و مصرع دوّم آن از مثنوى جعفرى برگرفته شد .
( 2 ) در نسخهء ق : آن .
( 3 ) همان : اين .