تو را باطل كرد و آن هستى را كه از خود نفى مىكردى ، مثبت گردانيد .
قوله :
كه ببر اين را بغلطاق فراخ * [ . . . ]
بغلطاق ( به فتح اوّل و ثانى و سكون ثالث ) كلاه درويشان و جامه و برگستوان و آن را بغلطان و بحطاق ( به ضمّ اول و سكون ثانى ) نيز گويند .
قوله :
[ . . . ] * ز امتحان پيدا شود او را دو شاخ
كنايه از وقوف و عدم وقوف است .
قوله :
بدرگى و مَنبلى و حرص و آز * [ چون كنى پنهان به شيد اى مكر ساز ]
منبل ( به اوّل مفتوح ) كاهل است .
قوله :
[ تو چه خود را گيج و بىخود كردهاى ] * خون رز كو خون ما را خوردهاى
مقولهء خواجه است با روستايى . مىگويد كه ، خون روى تو از شراب نيست ، از خون ماست . ما را به اين روز انداخته ، مىگويى : رو كه نشناسم ترا از من بجه .
قوله :
ليك قربى هست با زر شيد را * [ كه از آن آگه نباشد بيد را ]
[ شيد ] ( به كسر شين و سكون يا ) آفتاب است .
قوله :
[ اى گرفته همچو گربه موش پير ] * گر از آن مَى شيرگيرى شيرگير
نيممست را شيرگير گويند . حاصل معنى آنكه ، اگر بادهء حقيقت نيمچه مستى دارى ، برو شير را صيد كن نه موش را . و از موش ، جسم و از شير ، روح مراد داشته .
چرب كردن مرد لافى . . . الخ
قوله :
[ اشكمش گفتى جواب بىطنين ] * كه ابادَ اللّه كيد الْكافرين « 1 »
[ يعنى ] ، هلاك و نيست گرداناد خداى تعالى كافران را .
هامش
( 1 ) در نسخهء ق : الكاذبين .