يعنى ، روشنايى در معنى خواجه بود كه مسلّط بودى بر وى .
قوله :
ناگهان تمثال گرگ هشتهاى * [ سر برآورد از فراز پُشتهاى ]
[ هشته ] ( به كسر اوّل و سكون ثانى ) رها شده .
قوله :
خويشتن را عارف و واله كنى * [ خاك در چشم مروّت مىزنى ]
چون سخن خواجه و روستايى به اين حد انجاميد ، انتقال فرمودند به طعن مدّعيان بىحقيقت كه با وجود كمال نقصان ، دعوى كمال كنند .
قوله :
مست و بنگى را طلاق و بيع نيست * [ همچو طفلست او معاف و معتفى است ]
حجّتهاى مدّعيان كذّاب را در اين بيت و ابيات آينده از زبان خواجه و روستايى تقرير مىكند كه ، هرگاه كه مست بادهء غيبى را خدا و نبى معذور داشته و طلاق و بيع او را صحيح بفرموده ، مست شراب ازلى را چون معذور نتوان داشت !
قوله :
[ پس برو تكليف چون باشد روا ] * اسب ساقط گشت و شد بىدست و پا
يعنى ، هستى او به منزلهء مركب او بوده . از آن مركب افتاده و او از اثر خواب نيستى بىدست و پا شد .
قوله :
بار كه نْهَد در جهان خر كرّه را * درس كه دهَد پارسى بو مرّه را
بو مرّه ، كنيت ابليس است و ابليس احمق است كه اطاعت امر و نهى نكرد . و حاصل معنى آنكه ، چنانچه مست و بنگى و اعرج و اعمى را تكليف جائز نيست و خركره را بار نمىنهند و احمق را تعليم نمىكنند ، همچنين مستان بادهء تحقيق را هم تكليف روا نباشد .
قوله :
[ كه زمين را من ندانم ز آسمان ] * امتحانت كرد غيرت امتحان
يعنى ، غيرت الهى تو را در سياستگاه آزمايش آورده ، رسوا كرد .
قوله :
[ بادِ خر كرّه چنين رسوات كرد ] * هستىِ نفى ترا اثبات كرد
يعنى ، رجوع به جزئيات امور دنيوى كه يكى از آن جمله شناخت گورخر بود ، دعوى