بيت :
هركه شد خاكنشين ، برگ و برى پيدا كرد * سبز شد دانه چو با خاك ، سرى پيدا كرد
قوله :
جملهء ديگر تو خاكى پيشه گير * [ تا كنم بر جمله ميرانت امير ]
پيشه منسوب است به خاك افتادگى .
افتادگى برآرد از خاك دانه را * گردنكشى به خاك نشاند نشانه را
قوله :
از تواضع چون ز گردون [ شد ] به زير * [ گشت جزو آدمى حىّ دلير ]
اى ، اصل نعمتها از بالا به پايين مىآيد ، [ پس ] جزو بدن انسان شد ؛ چه انسانى كه زندگى و دليرى در وصول به مراتب اعلى صفت اوست .
قوله :
پس صفات آدمى شد آن جماد * [ بر فراز عرش پرّان گشت شاد ]
يعنى ، نعمت الهى جزو انسان بود ؛ چرا كه از حيز انتفاع ساقط بود . چون جزئيت به آدمى پيدا كرد ، به صفت انسان موصوف شد ؛ زيرا كه پاره [ اى ] از انسان باشد . پس رفاقت انسان در طى مقامات عروج به عرش اعظم نمود و زبان حالش به اين ترانه مترنّم گشت :
كز جهان زنده [ ز ] اوّل آمديم * باز از پستى سوى بالا شديم « 1 »
قوله :
چون قضا آهنگ نارنجات كرد * [ روستايى شهريى را مات كرد ]
نارنجات ، سحرها .
قوله :
[ جز كسى كاندر قضا اندر گريخت ] * خون او را هيچ تربيعى نريخت
تربيع به اصطلاح منجّم آن است كه دو كوكب در برج چهار منزل كند . در اين حال منجّم گويد كه ميان اين دو ستاره دشمنى است و از اثر آن ، جنگ و خصومت و خونريزى بر روى زمين پيدا شود .
قوله :
[ غير آنكه در گريزى در قضا ] * هيچ حيله ندْهدت از وى رها
هامش
( 1 ) دفتر سوّم ، بيت 462 .